غزل شمارهٔ ۱۰۱
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کندبسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند
مرا مکش، که نیاز منت به کار آیدچو من نمانم حسن تو با که ناز کند؟
مرا به دست سر زلف خویش باز مدهاگر چه همچو خودم زود سرفراز کند
منم چو مردم چشمت، به من نگاهی کنکه اهل دیده به مردم نگاه باز کند
چگونه دوست ندارد ایاز را محمود؟که او نگاه به چشم خوش ایاز کند
ز جور تو بگریزم، برم به عشق پناهکه از غم تو مرا عشق بینیاز کند
نیاز و ناز من و تو فرو برد به دمینهنگ عشق حقیقت دهن چو باز کند
ازین حدیث، اگرچه ز پرده بیرون استزمانه پردهٔ عشاق بس که ساز کند
به آب دیده عراقی وضو همی سازدچو قامت تو بدید آنگهی نماز کند