گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: اب۳۶ بیت
لاح صباح الوصال در شموس القرابصاح قماری الطرب دار کئوس الشراب
شاهد سرمست من دید مرا در خمارداد ز لعل خودم در عقیق مذاب
چهرهٔ زیبای او برده ز من صبر و هوشجام طرب زای او کرده نهادم خراب
من ز جهان بی‌خبر، کرد دل من نظردید جهانی دگر برتر ازین نه نقاب
ساحت آن دلگشای روضهٔ آن جانفزایذرهٔ آن آفتاب سایهٔ آن مهر ناب
دل متحیر درو کینت جهانی عظیمجان متعجب درو کینت گشاد عجاب
هاتف مشکل گشای گشت مرا رهنمایگفت بگویم تو را گر نکنی اضطراب
عکس جمال قدیم نور بهای قدیرکرد جمال آشکار از تتق بی‌حجاب
شعشعهٔ روی او کرد جهان مستنیرلخلخهٔ خوی او کرد جهان مستطاب
نور جبینش به روز مشرق صبح یقینصبح ضمیرش به شب مطلع صد آفتاب
دیدهٔ ادراک او ناظر احکام لوحچشم دل پاک او مشرق ام‌الکتاب
خاطر وقاد او کاشف اسرار غیبپرتو انوار او محرق نور حجاب
از رغبوتش فراغ وز رهبوتش اماندر ملکوتش خیم در جبروتش قباب
در دم او تافته از دم عیسی نشاندر دلش افروخته ز آتش موسی شهاب
ساقی لطف قدم داده به جام کرمبهر دلش دم بدم از خم خلقت شراب
کرده دو صد بحر نوش تا شده یکدم ز هوشباز شده در خروش سینهٔ او کاب آب
اصبح مستبشرا من سبحات‌الجمالاشرق مستهترا من سطوات‌القراب
لاح من اسراره طلعت صبح‌الیقینراح بانواره ظلمت لیل ارتیاب
راهبر اصفیا پیشرو اولیاهم کنف انبیا صاحب حق کامیاب
شیخ شیوخ جهان قطب زمین و زمانغوث همه انس و جان معتق مالک رقاب
ناشر علم‌الیقین کاشف عین‌الیقینواجد حق‌الیقین هادی مهدی خطاب
مفضل فاضل پناه عالم عالم نوازمکمل کامل صفات عالی عالی‌جناب
پرسی اگر در جهان کیست امام‌الامام؟نشنوی از آسمان جز زکریا جواب
نیستی ار مستحیل از پس آل رسولآمدی از حق یقین وحی بدو صد کتاب
در نظر همتش هر دو جهان نیم جودر کف دریا و شش هفت فلک یک حباب
سالک مسلوک را در بر او بازگشتطالب مطلوب را از در او فتح باب
سدهٔ اقبال او قبلهٔ اهل ثوابکعبهٔ افضال او مامن اهل‌العقاب
نظرة انعامه روح قلوب الصدورتربت اقدامه کحل عیون النقاب
ای به تو روشن جهان ذره چه گوید ثنا؟خاطر من شب پره مدح تو خورشید تاب
پیش سلیمان چو مور تحفه‌ای آرم ملخمجلس داود را نغمه طنین ذباب
خاک درت را از آن دردسری می‌دهمبو که دهد بوی او درد دلم را گلاب
چنگ به فتراک تو زان زده‌ام بنده‌وارتا کنیم روز عرض با خدمت هم رکاب
در کنف لطف تو برده عراقی پناهدرگه رحمان بود عاجزکان را مآب
گر شنود مصطفی مدحت حسان توگویدم احسنت قد جرت کنوزالصواب
باد به انفاس تو زنده دل عاشقانتا بود انفاس خلق در دو جهان بی‌حساب
چاکر درگاه تو اهل سما چون ملوکخاک کف پای تو اهل زمین چون تراب