گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شیخ حمیدالدین احمد واعظ

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: انرا۳۸ بیت
ای صبا جلوه ده گلستان رابا نوا کن هزاردستان را
بر کن از خواب چشم نرگس راتا نظاره کند گلستان را
دامن غنچه را پر از زر کنتا دهد بلبل خوش‌الحان را
گل خوی کرده را کنی گر یادکند ایثار بر تو مرجان را
ژاله از روی لاله دور مکنتا نسوزد ز شعله بستان را
مفشان شبنم از سر سبزهبه خضر بخش آب حیوان را
تا معطر شود همه آفاقبگشائید زلف جانان را
بهر تشویش خاطر ما رابرفشان طرهٔ پریشان را
سر زلف بتان به رقص درآرتا فشانیم بر سرت جان را
برقع از روی نیکویان به ربایتا ببینم ماه تابان را
ور تماشای خلد خواهی کردبطلب راه کوی جانان را
بگذر از روضه قصد جامع کنتا ببینی ریاض رضوان را
نرمکی طره از رخش وا کنبنگر آن آفتاب تابان را
حسن رخسار یار را بنگرگر به صورت ندیده‌ای جان را
مجلس وعظ واعظ اسلامحل کن مشکلات قرآن را
اوست اوحد حمید احمد خلقکز جلالش نمود برهان را
پیش تو ای صبا، چه گویم مدحگر توانی ادا کنی آن را
برسان از کرم زمین بوسمور توانی بگوی ایشان را
خدمت ما بدو رسان و بگوکای فراموش کرده یاران را
ای ربوده ز من دل و جان راوی به تاراج داده ایمان را
در سر آن دو زلف کافر تودل و دین رفت این مسلمان را
چشم تو می‌کند خرابی و مابر فلک می‌زنیم تاوان را
گر خرابی همی کند چه عجب؟خود همین عادت است مستان را
مردم چشم تو سیه کارندوین نه بس نسبت است انسان را
همه جایی تو را خوش است ولیکبی تو خوش نیست اهل ملتان را
شاد کن آرزوی دلها رابزدای از صدور احزان را
قصهٔ درد من بیا بشنومی‌نیابم، دریغ، درمان را
باز سرگشته‌ام همی خواهدتا چه قصد است چرخ گردان را
خواهدم دور کردن از یارانخود همین عادت است دوران را
ما چه گویی، قضا چو چوگانیچه از آنجا که گوست چوگان را؟
می‌کند خاطرم پیاپی عزمکه کند یک نظاره جانان را
دیده امیدوار می‌باشدتا ببیند جمال خوبان را
منتظر مانده‌ام قدوم تو راهین وداعی کن این گران جان را
آخر ای جان، غریب شهر توامخود نپرسی غریب حیران را؟
هر غریبی که در جهان بینیعاقبت باز یابد اوطان را
جز عراقی که نیست امیدشتا ببیند وصال کمجان را
من نگویم که حسنت افزون بادچون بدان راه نیست نقصان را
باد عمرت فزون و دولت یارتا بود دور چرخ گردان را