گنج

شمارهٔ ۵ - در مدح فخر الملک

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اب۴۷ بیت
ترک من پوشد ز آتش پرنیان بر روی آبماه من بندد ز سنبل سایبان بر آفتاب
سنبل او مهر پرور، مهر او سنبل پناهآب او در عین آتش، آتش او عین آب
در دل و چشمم ز عکس آب آتش موج اوآتشی افروخته صبر است و آبی تیره خواب
پیش تاب آتش رخسار و پیچ سنبلشهمچو سنبل پر ز پیچم همچو آتش پر زتاب
سنبلش ثعبانست پنداری و آبش لاله زارلاله اش خورشید شد گوئی و ثعبانش سحاب
جزع و لعلش را روا باشد که گویم کرده انددر پناه سحر و قانون لطافت انتخاب
لعل او روحست و خون در دیده من، زو مدامجزع او مستست و دل در سینه من، زو خراب
جز خیال جزع مست و لعل خونخوارش ندیدآسمان گرد جهان چندانکه گشت اندر شتاب
نرگس پیمان شکن در سایه ی مشکین هلالغنچه شکر فشان پیرایه ی در خوشاب
ای ز غنچه نرگست هم مست هم مست سحرای ز لاله سنبلت هم پر ز چین هم پر ز تاب
سنبلت خورشید سا و نرگست سحر آزماغنچه ات یاقوت پیکر لاله ات عنبر ثعاب
از شب زلف تو تا روز رخت ننمود رویهر شبی تا روز، روز از شب بماند اندر حجاب
خرمن ما هست، گرد عنبرت بر گرد روزطیره ی مهر است، ماه چهره ات در مشکناب
ماه گردون، هر زمان، از مهر روی ماه تستهمچو مهر از رای خورشید جهان در اصطراب
آصف جمشید دولت، صاحب خسرو نشانپیشوای ملک و ملت، دستگیر شیخ و شاب
آسمان داد، فخر الملک شمس الدین، که نیستآسمان را پیش پای قدر او رفع تراب
صاحب سیف و قلم صدری که گر فرمان دهدباز دارد از نفاذ امر در وقت خطاب
گوهر شمشیر او تیر فلک را در کمانجامه ی توقیع او چرخ برین را انقلاب
آنکه برق جنجر یاقوت فامش می کندچهره خورشید را بر صفحه ی گردون خضاب
منبع خونابه گردد در بدخشان کان لعلمعدن آتش شود در چشمه ی حیوان ذهاب
و آنکه بر چرخ معالی سیر انجم کلک اوفرق آهن پوش گردان سپه بودی ذباب
عنکبوت گوهر شمشیر مرجان پاش اوگر نگشتی دیو بدخواه ممالک را شهاب
مصری کلکش چو لب بگشاد در تهدید ملکتیغ هندیرا زبان بفشرد در کام قراب
تازه کرد اندر چنان وقتیکه روشن می نمودکاب گشت از شرم او شمشیر، گاه اکتساب
شبنم لطفش درخت مملکت را شاخ و پیچرونق حکمش سریر سلطنت را جاه و آب
ای چو عقد گوهر شمشیر خسرو بی خلافگوهر عقد ضمیر کلک تو مالک رقاب
معجز کاک تو تا ظاهر شد اندر باب فتحچشم روشن گشت دولت را به روی فتح باب
مرجع دولت جناب تست و دارد در جهانخود کسی جز دولت استحقاق آن حسن المئاب
تا قیامت اختر بی دولتی گشت آنکه کردچون حوادث آسمان بر آستانت احتساب
بی فروغ مهر خاک در گهت گم می کنددر شب ادبار رای دشمنت روز شتاب
بی زمین بوس هوای بزمت آتش می شودگر خود اختر می نهد لب بر لب جام شراب
تا طبیعت را نداد ایام انصافت قوامروز پیوند طبایع بود روز احتزاب
تا نبارید ابر احسان تو در بحر وجودآسمان را روی ننمودند در شکل جناب
ساکنا ساحل ادراک را هنگام موجدر دریای ضمیر تست نقد اکتساب
زائران کعبه آمال را وقت طوافمیل مدح تست توفیق دعای مستجاب
توتیای دیده ی اقبال، خاک پای تستچون بصر در دیده گر جایش کند باشد ثواب
صاحبا در ملک معنی خواست لفظ عذب منتا شود ز اقبال نظم مدح تو صاحب نصاب
عقل گفت: ای بی خبر چو کلک او عنبر کندخاک گیتی را بتشرف خطاب مستطاب
در بن دندان مار، از زهر جان دارو شودز استماع لفظ روح افزای آن حضرت، لعاب
می نیندیشی که اندر معرض آب حیاتشرح بد نامی و بی آبی دهد عرض سراب
تا بدین غایت خداوندا جز این معنی نبودموجب حرمان من بیچاره زین عالی جناب
تا طناب خیمه ی آفاق را دست قضاباز بگشاید ز میخ موعد یوم الحساب
خیمه عمر ترا بر ساحت اقبال بادحاصل ارکان ستون و جنبش گردون طناب
در جهانداری صریر کلکت آن گوهر نمودکاب گشت از شرم شمشیر تو گاه التیاب
در هوای رای ملک آرای تو تاج و نگیندر پناه جاه دشمن کاه تو تیغ و کتاب
دست حکمترا همیشه سیر هفت اختر عنانپای قدرت را همیشه فرق نه گردون رکاب
دشمنت با یک شکم پر ناله گشته چهار میخرفته اندر پرده از زخم حوادث چون ذباب