گنج

شمارهٔ ۴۱ - کماندار چشم تو در ناتوانی

۳۵ بیت
کماندار چشم تو در ناتوانیروان بخش لعل تو در بی نشانی
برد راه گردنگش دور گردوندهد آب سرچشمهٔ زندگانی
بشکر بیان کردی از جان فروزیبنرگس خبر دادی از دلستانی
که احیای روح است لعل بدخشیکه قانون سحر است جزع یمانی
ازینسان که شمشیر در روی گیتیکشیده است چشمت بنا مهربانی
اگر نیستی آب حیوان لعلتزمانه نبستی در زندگانی
خرد خیره ماند است در چشم شوختکه در عین مخموری و ناتوانی
همه با فلک می کند هم نبردیهمه با قضا می کند همعنانی
روان خرمست از لب جان فزایتکه لعلت بعکس می ارغوانی
گهی روح را می کند دستگیریگهی طبع را می دهد شادمانی
بیاقوت تاب دل مهر و ماهیبخورشید آب رخ جسم و جانی
مگر جرعه ی بزم جام وزیریمگر خاک درگاه صدر جهانی
سپهر سخا فخر ملک آفتابیکه دور سهپرش ندیده است ثانی
پناه هدی، شمس دین، کاب حکمشببرد آب روی فلک از روانی
وزیری که درگاهش اهل جهان راجهان امانست و جان امانی
وزیری که چون بر پیمبر (ص) نبوتبدوختم گشته است صاحبقرانی
زهی کار کلک تو گیتی فروزیزهی شغل رأی تو خسرو نشانی
زهی سقف و بنیاد ایوان دین رابیان و بنان تو معمار و بانی
ز احکام و انعام کلک جاری توشود در رگ کان زر زندگانی
نظر های انعام تست آفتابیاثرهای احکام تست آسمانی
سپهر برین تا نکرد از تواضعجناب رفیع ترا آستانی
بر ایوان قدر تو بر جرم کیوانمکرر نشد منصب پاسبانی
ز خورشید رأیت رسیدست گیتیدر ایام پیری بروز جوانی
ز تأثیر عدل تو از گرگ امین ترندیدست سر خیل ملک شبانی
وزیری که با خنجر شاه، کلکشببرهان قاطع کند تو أمانی
چنان در امانست گیتی ز حفظتکه در حفظ یزدان تو اندر امانی
چنان قاصر است از مدیح تو طبعمکه اندیشه از ذوره ی لا مکانی
رسیدست در آرزوی ثنایتمرا بر لب حفظ جان معانی
کشیدست در پا باقبال مدحتبقای ابد دیبه خسروانی
زمان تا ز سیر کواکب زمین رابهاری کند گاه و گاهی خزانی
ریاحین بزم ترا باد هر دمبهاری نو از دولت و کامرانی
بد اندیش جاه ترا برگ چهرهز باد اجل باد چون زعفرانی
سرشک حسودت پراکنده بر رخچو بر برگ بی جاده بهرمانی
شب و روز عمر ترا تا بمدتشود چون قضا و قدر جاودانی
قدر کرده هر شام صبح منادیقضا خوانده هر صبح سبع المثانی