شمارهٔ ۲۳ - در مدح شمس الملک
خیز ای کشیده حسن تو بر آفتاب خطکامد پدید بر مهت از مشک ناب خط
گوئی به پشت گرمی تاب و رخت کشیدگردون ز تار زلف تو بر آفتاب خط
لعلت ز بهر نرگس خونخوار، تا نوشتبر دیده و دل من بی صبر و خواب خط
دائم خیال او بر چشمم چو، ساغریستکآرد بر قنینه بخون شراب خط
بر آب چهره خط چه نگاری که نزد عقلبی آبی آن کند که نگارد بر آب خط
ممزوج حسن و لطف ترا فسخ می کندآری محقق است درین یک دوباب خط
تا بر لب تو خامه تقدیر خط نگاشتدر حیرتست خامه و در اضطراب خط
نی، نی؛ که از لب تو چنان فخر می کندکز نوک کلک، صاحب عالیجناب خط
والا عماد دولت و دین کز بنان اوستمنصور تیغ و خسرو مالک رقاب خط
خطی اگر کشد قلم اعتراض اوبر روز روشن و شب ظلمت نقاب خط
حقا که هر دو منتظر امر او شوندتا خود کرا دهد بدرنگ و شتاب خط
ای صاحبی که معجز کلک ترا شودسطح فلک، بیاض و سواد سحاب، خط
تا دیو بدسگال تو خط امان بجستآتش نگشت در سر کلک شهاب خط
خط خوش تو در خوشابست و بین بسحرکردم روانه در پی در خوشاب خط
در رفعت جناب تو در ذروه ی برینگر یابد از در تو برفعت جناب خط
سر بر خط رکاب جناب تو ز آن بودتیغ ملوک را که بود در رکاب خط
کز هیبت آسمان چو زمین گردد آنزمانکانشاء کنی میان خطا و صواب خط
تا منهزم شود ز نجوم سپهر مهرتا منقطع شود ز حروف کتاب خط
بادا نجوم قدر تو از علوه ی سپهربادا کتاب عمر ترا از شباب خط
تا منصب تو حاکم دیوان چرخ راراجع کند بموجب حسن المئاب خط
تا ملک را ز گردش پرگار حفظ توگرد محیط مرکز یوم الحساب خط