گنج

شمارهٔ ۲۲ - در مدح شمس الملک

وه که پیدا می کند هر دم ز روی روشنشفتنه ای در زلف شهر آشوب و چشم پر فنش
چشم او هر ساعت آبستن به روزی روشنستخط دستورست پنداری شب آبستنش
هر سحر پیراهنی در بر قبا کرد آسمانکافتابی سر بر آورد از ره پیراهنش
کشتگان غمزه را لعلش روان بخشد بلیلعل جان بخشد چو باشد آب حیوان معدنش
گفتمش جانا دلم، سر در سر زلف تو کردکار او در هم مزن، چون زلف و در پا مفکنش
گفت رو تدبیر جان کن در سر زلفم مپیچکاین چنین خونها فراوان یابی اندر گردنش
آتش اندر، کشت زار صبر من، زد همتیتا مگیرد شعله ی ز آه من، اندر خرمنش
آه دوزخ تاب دریا سوز ناگه گیر منآه اگر بی من سحر گاهی بگیرد دامنش
ای امام نیکوان گر بر «امامی» بگذریدر زریر افسرده بینی شاخهای روئینش
چشم او در جستجوی روی تو پرویزن استخون دل زینروی می پالاید از پرویزنش
جمله ی تن شد لبت گوئی که هر دم می کندمعجز مدح وزیر شرق جانی در تنش
آصف جمشید دولت، داور دنیا پناهصاحب خورشید همت، خواجه گردون منش
آسمان داد، فخرالملک، شمس الدین، که هسترام او و بنده درگاه، چرخ توسنش
آنکه دین را، آیت فتح است و برهان و ظفرخامه ی شمشیر قدرت خنجر شیر اوژنش
و آنکه خورشیدی شود هر ذره از اجزای خاکپرتوی گر بر زمین افتد ز رأی روشنش
جود او بی بار منت، گنج گوهر می کندسکته ی سکان گیتی را ز خاک مخزنش
کین او از خاصیت زهر هلال می دهدجوهر جانپرور، می، را ز جام دشمنش
بر جهان دانم از این پس فتنه نگشاید کمینچون سپاه حزم او رو آورد در مکمنش
ای خداوندی که قصر قدر تو عالیتر استز آنکه یارد گشت دور نه فلک، پیرامنش
اولین دختر چو آتش بود گردونرا بسحرکرد در حصنی میان سنگ و آهن، مسکنش
تا اسیر تست دور چرخ بیرون می بردبندگی را هر که می خواهد ز سنگ و آهنش
کو، سری بی سایه ی جاهت، که با سیلاب خونروح نفسانی فرو ناید ز مغز گردنش
کو، دلی بی پر تو مهرت، که تاریکی چشمآتش جان بر نمی آرد چو دود از روزنش
خشمت ار یاد آورد، ماهی شود در زیر آبو عیبها مسمارهای آتشین بر جوشنش
ور بتابد لاجورد چرخ از ایوان تو روینقش ایوان را کنی چون سرمه اندر هاونش
ابر دست تست کز هر فیض او، هر سائلیمعجزی بیند که ننگ آید ز ابر بهمنش
نوک کلک تست کز هر نکته او در سوادروشنائی که در سواد دیده یابد سرزنش
دین پناها، دیگر از تاب تفکر در دماغآتشی بر کرده ام، آب قبولی برزنش
لفظ من تا در معانی بنده ی فرمان تستهمچونی در بند فرمانند سرو و سوسنش
و آن که می خواهد از آب طور من در باغ نظمضمیران و یاسمین و یاس صدها خرمنش
بلبل گلزار ازین بستان نه صید مرغ اوستگرچه این ترکیب و این طرز است دام و ارزنش
صورت روح الامین مشکل شود، روح الامینز آنکه بنگارند بر دیوان و کاخ و گلشنش
بر نمی افروزد آب لفظ قندیل سخنتا نمی آرم برون از مغز معنی روغنش
تا چو در باغ شرف روی آورد، جمشید چرخسایبانها بر کشد ابر از حریر ادکنش
ز آب فرمان تو هر شاخی که سر سبز است باداز زمرد برگ و بار از لعل و بیخ از چندنش
گلبن اقبال سیراب از سحاب دست تستمی نشان جائی و از جائی دگر برمیکنش
دشمنت گر دم زند ناگفتنیها از دهانگو چو کرم ابرشم پیوسته بر تن میتنش
سایه حق بر سرت بادا که، کلکت هر نفسکوکبی ز اکلیل را دری کند بر گردنش