شمارهٔ ۱۳ - در مدح فخرالملک
شاه انجم چون ز برج جدی سر برمیزندشدت سرما دم از تأثیر اختر میزند
در سر گیتی سحاب از برف چادر میکشددر رخ گردون غمام از برق خنجر میزند
فرش گیتی را بخار از یشم تزئین میدهدطرح بستان را نسیم از سیم زیور میزند
مادر پیر جهان هر روز پشت دست ابرغیبت خورشید را بر روی خاور میزند
گر مخالف نیست ماه دی طبایع، پس چرارعد چون کوس رحیل ماه آذر میزند
خاک پنهان میشود آتش علم بر میکشدآب جنجر مینماید، باد نشتر میزند
وز بر شاخ از پرند و پرنیان بر بود بادمسند و تخت چمن ز الماس و مرمر میزند
زاغ را در باغ با شبنم حواصل میکندچون نمایم راه آتش، بر سمندر میزند
پیش خاک آتش از بس سردی آب و هوامرغ آبی در هوای با بزن پر میزند
شاخ آهو پر می مهر از چه می درد سپهرگر نه رای خدمت دستور کشور میزند
شمس دین و ملک، دستوری که بزم و ساغرشبیتکلف طعنه بر فردوس و کوثر میزند
ملجاء دولت که خاک دامغان را پای فخرمیرسد زو بر سر ملک جهان گر میزند
وآنکه دست همتش گاه سخا مسمار بخلبر در آوازهٔ یحیی و جعفر میزند
وانکه از رفعت زمین حضرتش پهلوی قدرگر تواضع میکند با چرخ اخضر میزند
چون قلم در دست میگیرد کواکب را به رمزچرخ میگوید که دریا موج گوهر میزند
روح میبخشد مکارم را چو منقار از بنانشطوطی شکرشکن در مشک اذفر میزند
نزهت بزمت حوادث را به نیروی طرببا شکوه آسمان چون حلقه بر در میزند
حبذا بزمی که در قلب شتا قلب شتاشآتش اندر خرمن یاقوت احمر میزند
باده رنگینش بر خورشید تاوان میکندعارض ساقیش با ماه سما برمیزند
لاله را از ساغرش در سنگ دلخون میشودعکس جامش خنده بر اجرام ازهر میزند
در هوای خرمش در پردههای دلنواززهره چون بر سازهای روحپرور میزند
پرتو جام مدام از دست ترکان چگلسنگ بر قندیل سالوس مزوّر میزند
رنگ و بوی آبی و رمان و سیب از ساحتشخاک در چشم ریاحین معطر میزند
رنگ آبی زو نشان روی عاشق میدهدگرچه دم هرجا که هست از بوی دلبر میزند
هرکه پا در عرضه دولتپناهش مینهددست دل در دامن پیغام ساغر میزند
لطف و قهر داور دنیا و دین، در صدر اوکشوری میبخشد و ملکی به هم بر میزند
در چنین بزمی روان میپرورد هر کو چو مندم ز مدح خواجهٔ خورشید منظر میزند
ای خداوندی که دور بارگاهت را جهانگاه رفعت بر سر چرخ مدوّر میزند
آتش خورشید هر ماهی عطارد را ز چرخغیرت توقیعت اندر کلک و دفتر میزند
پیشگاه مسند و رای ترا تا آفتاببوسهها بر آستان نورگستر میزند
بر در ارحبابت ار گردی است، گردون میکشددر کف بدخواهت ار سنگی است، بر سر میزند
دینپناها ز آنکه از زرها امامی بهتر استخاطر و قاد او در مدح تو در میزند
دامن گیتی پر از نقد امامی گشت و چرخرأیت افلاس او هرروز برتر میزند
نی غلط میگویم این معنی که دست همتشکافرم گر کعبه آمال را در میزند
جام دولت تا جهان در دور گردون میخوردلاف دوران تا سپهر از خط محور میزند
انجم و افلاک را سر بر در جاه تو بادتا حسودت بر در بیدولتی سر میزند