گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح فخر الملک

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: مگردد۳۸ بیت
خنک آن دل که ز تیمار تو خرم گرددخرم آن سینه کز اندوه تو بی غم گردد
هر که را سینه ز اندوه تو بی غم نشودکی دل از تاب غم عشق تو خرم گردد
پرتو شمع جمالت چو پراکنده شودسایه زلف سیاهت چو مقسم گردد
نام هر ذره ازو؛ روز منور باشدلقب هر سر مو، زین شب مظلم گردد
سخن تلخ تو چون از لب شیرین تابدلب شیرین تو چون گرد سخن کم گردد
آن چو زهر است کز او زهر مرا نوش شودوین چو نوش است کزو نوش مرا سم گردد
چشمت ار جادوی کشمیر ببیند که ازوآب دریا شود و خاک زمین نم گردد
آتش غم خورد و باد هوس پیمایداندرین کوره اگر خود همه تن دم گردد
تا کی از نرگس سیراب تو ای آب حیاتآب در نرگس پژمرده من نم گردد
آخر اندیشه کن از خاک ختائی که، ازوگرد بر خیزد و بر چرخ مقدم گردد
بخدائی که بداند شب تیر، ار موئیبر تن موری، در قعر زمین خم گردد
که من شیفته را چشم دل و دیده جانروشن از خاک در صدر معظم گردد
فخر اسلام همان صدر که دون حق اوستکلکش ار ملک سلیمان را خاتم گردد
آنکه چون پرتو خورشید ضمیرش بسزابر سراپرده تقدیر مقوم گردد
هر فروعی که قدر بیند و مدهوش شودهر صریحی که قضا گوید مبهم گردد
و آنکه تا هست جوان بر عقلا می باشدکی در ایوان معالیش معمم گردد
زائران را درو، هم مطلب و مقصد باشدسائلان را کف او مشرب معطم گردد
ای خداوندی کز رد و قبول در توحکم هفت اختر و نه چرخ مسلم گردد
باد بر گور زن حامله گر بر گذردبا صریر در عالیت چو همدم گردد
بجلال تو کز او عقل مصدر زایدبکمال تو که او روح مجسم گردد
شرر و اخگر او کوثر و فردوس شودشجر هاویه اش طوبی و شبنم گردد
ور تفی ز آتش چشم تو به بالا گیردبا هوائی که بود خلد برین ضم گردد
آتشش آب کند، آب روان گرداندمی اش آتش شود و خلد، جهنم گردد
هر که را خاک جناب تو، مسلم باشدحکم هفت اختر و نه چرخ مسلم گردد
چو سماعیل زهر جای که برداری پایبطفیل قدمت، چشمه زمزم گردد
با قضا چون قلمت سر معانی گویدگرچه عیسی است بیندیشد و مریم گردد
لاجرم عیسی خط تو چو رخ بنمایدمنطقش حالی اشارات دو عالم گردد
گرچه از نامیه زادست بعز تو هنوزدر قماطست کزو ناطقه ملزم گردد
کلک دین پرورت آن لحظه که لب بگشایدخصمت ار سوسن گویا بود ابکم گردد
برق شمشیر ترا خاصیت آنست، کز او،مژه بر چشم عدو، افعی و ارقم گردد
کاسه ای کز سر بدخواه تو پر سودا بودزود باشد که ترا زیور و پرچم گردد
رستم و دیو نهیب تو و بد خواه توانداگر این در نظرت آید و آن جم گردد
دیو را کی بود آن زهره، که از راه حسدگرد تعظیم سراپرده ی رستم گردد
گر میان تو وجاهت ز عدد گردی بودآن غبار است که در دیده او نم گردد
یوسف مصر بزرگیت چنان چهر نمودکه عزیز ز من و دوده آدم گردد
دین پناها بکمال تو که با شعر کمالمدح تو بیشتر و منقبت عم گردد
گنج دیوان من از گوهر مدحت، پس از اینغیرت کان شود و مایه ده یم گردد
ابلق شام و سحر نوبتی عمر تو بادتا بامر تو همی اشهب و ادهم گردد