شمارهٔ ۱۱
زهی بپای تفکر بسیط عالم غیبهزار بار بهر یک نفس بپیموده
سپهر قدر تو بگذشته از مدارج قدسزمین جاه تو فرق سپهر فرسوده
بهیچ دور زمان چشم و گوش جان و خردندیده مثل تو حق پروری و نشنوده
غرض ز عرض جهان عرض پاک تست ارنهکجا شدی به غرض دست جوهر آلوده
جهان پناها من بنده را فراغ رواندر اهتمام تو آماده است و آموده
نه آب طبع ز گرد ملال بستردهنه خون فکر ز چشم خیال پالوده
همیشه تا نتوان گفت در جهان خردکه راجح است مرا خوان بوده، نابوده
سخن ملازم خاک در مدیح تو بادکه بی مدیح تو بی حاصلست و بیهوده