گنج

شمارهٔ ۲

۵۸ بیت
ای قبای گل دریده روی تووای کلاه لاله گشته موی تو
آن چه از عشق تو نزدیک من استشرح نتوان داد دور از روی تو
عشق تو از من به ترکی دل ببردای همه ترکان چو من هندوی تو
عاشقان را جز سرشک لاله رنگهیچ رنگی نیست از پهلوی تو
صد هزاران جان بی‌آواز هستیاوه کی در حلقه گیسوی تو
بر امید بوسه‌ای جان می‌دهدچون عمادی آسمان در کوی تو
بر تو او را دست نبود همچو حرزمدحت میر است بر بازوی تو
چون نسب گویی امیر ابن الوزیرچون لقب گویی مجیر ابن الظهیر
تکیه بر حسن و جوانی می‌کنیوز غم من شادمانی می‌کنی
شرم دارم گر بگویم کز جفابر چه موجب زندگانی می‌کنی
مرغ و ماهی را ز خون چشم منهر سحرگه میزبانی می‌کنی
آفتابی می‌کند رویت رواستزآن که در خور آسمانی می‌کنی
هر زمان گویی جفا کی می‌کنینیست تقصیر آن چه دانی می‌کنی
گل که یارد چیند از باغ رختچون به غمزه باغبانی می‌کنی
وه چه باشد گر به حال زار منیک زمانی مهربانی می‌کنی
ور نگویی چون عمادی در سخندعوی صاحب‌قرانی می‌کنی
ناز با من می‌کنی من خود کیمبا امیر ار می‌توانی می‌کنی
ای ز رویت آفتاب و مه خجلوای ز تو شرمنده خوبان چگل
گر صبا با زلف تو سر داشتیآتش اندر مشک و عنبر داشتی
ور هماآسا نمودی زلف توهر دو عالم زیر یک پر داشتی
تا قیامت شرح عشقت دادمیگر کسی بودی که باور داشتی
پشت بر کار تو کردی روزگارگر چه رویت روی دیگر داشتی
گر مشیر من نبودی لعل تواز جهان آیین غم برداشتی
گر ز چشمت عکس پذرفتی فلکمشتری در دست عبهر داشتی
گر می و گل را جهان در بوی و رنگبا لب و رویت نه در خور داشتی
می نیارستی که بزم افروختیگل نشایستی که ساغر داشتی
گر فلک را دانشی بودی تو رادر کنار صدر داور داشتی
بر سر اسلام به زاو تاج نیستاز ورای رای او معراج نیست
گر به نور رخ سپاهی افکنیکه به تاب زلف شاهی افکنی
تا مدد خواهی ز هر سو فتنه راهر زمان پیکی به راهی افکنی
عشق بر تو هر زمانی آوریمچشم بر ما هر دو ماهی افکنی
دوست داری خاک را تا بی‌دریغدر دهان دادخواهی افکنی
چون کمند زلف را دوران دهیدر گلوی بی‌گناهی افکنی
هر گدایی از تو طرفی کی بردچون به غمزه پادشاهی افکنی
عاشقان را بی‌گنه خون ریختیرشته مهر و وفا بگسیختی
عشق تو در چشم من کان می‌کندعشق من در عشق تو جان می‌کند
بر ره چاه زنخدانت فلکای بسا جا‌ها که پنهان می‌کند
سال‌ها شد تا به امید لبتجان من ناکام دندان می‌کند
بر نشان نیزه‌های چشم تواز دل من صبر پیکان می‌کند
بوسه‌ها از در و مرجان ساختیکز دل من عشق او کان می‌کند
دور گردان این همه جان و جگراز برای آن دو مرجان می‌کند
با عمادی بد مشو چون شعر اونام تو بر سنگ و سندان می‌کند
خاطر او بر نگین آفتابکنیت فخر خراسان می‌کند
مرجع دولت محمد یاربختآستانش آشیان یار بخت
آن هنرورزی که گردون رام اوستگوش گردون سفته از پیغام اوست
آن قدر دستی که خرچنگ قضاآشناور در محیط نام اوست
این همه ناموس کوثر در بهشتچون ببینی قطره‌ای از جام اوست
هر کجا طاووس دولت جلوه کردبوستان بلبل ایام اوست
روز و شب را گام در هم ساختناز برای جست و جوی کام اوست
بخت را عنوان مجیرالدین بودهر کجا انصاف باشد این بود
خدمت تو نیک می‌سازد مرابر در هر دون نمی‌تازد مرا
می‌نیازد روزگار از مدح توجان به این معنی همی‌نازد مرا
از برای زنده بودن هر زمانهمت تو برگ می‌سازد مرا
هر چه برگیرد بیندازد جهاندر هوای تو نیندازد مرا
گر بیندیشم که باز افتم ز توآتش اندوه بگدازد مرا
چون رباب مدح تو بنواختمبخت چون یار که بنوازد مرا
گر نپنداری مرا از بندگاندل به آزاری بپردازد مرا
هر که از فرمان تو بیگانه شدخرمن اندوه را پیمانه شد