گنج

شمارهٔ ۱

۷۸ بیت
رخسار تو روز عید فال استبی‌روی تو زندگی وبال است
نه چهره تو اسیر چشم استنه بوسه تو رهین مال است
طفلی تو و در دماغ گیتیسودای تو را هزار سال است
بر یاد تو می‌خورم می نابهر می که چنین خوری حلال است
عشق تو زبان من فرو بستیعنی که زبان عشق لال است
بدحال شدم ز عشق زلفتاز خال بپرس کاین چه حال است
گفتی به چه مانده‌ای در این غمخود مشکل من همین سؤال است
گفتم سخن وصال تو نهزیرا دانم که بس محال است
دولتیاری چو تو ندیدمکز روی تو شاه بی‌ملال است
فخرالدین کز بزرگواریتن در ندهد به تاجداری
زلفت به کمال دلربایی استرویت به جمال جان‌فزایی است
هر حلقه ز زلف عنبرینتآلوده خون آشنایی است
بی‌روی تو عقل بسته دستی استبی‌عشق تو جان شکسته‌پایی است
گفتی که دلت کجاست جانادر زلف نگر نه دور جایی است
عشق تو قضاست بر سر منیا رب که چه سهمگین قضایی است
راضی شده‌ام به فرقت توآوخ که ضرورتی رضایی است
خوبی تو جاودان بماناددانی که به دست ما دعایی است
گر پند دهد تو را عمادیتمکین مکنش که ژاژخایی است
با این همه بوسه می‌ده او راکاو مدح سزای پادشاهی است
عبدالرحمن که گر بخواهداز هفت سپهر شش بکاهد
ای عشق تو مایه خطرهادل‌ها ز غم تو در سفرها
بنمود به هجرتی میانجیبر روی من از جفا اثرها
از بهر گرفتن دل مااندون نشاند بر گذرها
از خم کمان ابروی توپر تیر نیاز شد جگرها
بس بی‌خبری ز محنت منخود کم شنوی چنین خبرها
زاین گونه تو را بسی است با مناین نیز نهم بر آن دگرها
آسایش جانم از نظر دهکآسایش‌هاست در نظرها
اندر طلب تو چون عمادیدیری است که می‌دوم به درها
پذرفت جهان به طوع و رغبتاز لعل تو شاه را شکرها
آن شاه که چون به رزم کوشداز کوشش آن زمین بجوشد
دستی که میان عقل بسته استدر حلقه زلف تو شکسته است
بادی که کلاه صبر بربوداز دامن طره تو جسته است
ایزد داند که در دل منبازار غم تو چند رسته است
از عشق تو هیچ زندگی نیستکآن کس که بمرد هم نرسته است
با رنگ رخ تو لاله عشقدر دست زمانه دسته دسته است
زنده شدن هزار مردهدر یک سخن تو باز بسته است
بنشینم و با تو این چه سود استسلطان نه به قول من نشسته است
شادم به غم تو زآن که رویتچون عید خدایگان خجسته است
شاهی که چو دشمنش ببینددر ماتم آرزو نشیند
جزوی است به اقتضای جاهشخورشید ز گوشه کلاهش
نقصان شکوه عرش بینیدر جنب شکوه بارگاهش
دوران نکند زمانه هرگزالا به مراد نیک‌خواهش
در ساهی او شب فراغتخواب افکنده است بر سپاهش
فرخنده کمیت او سپهری استحمال شده چهار ماهش
هر مرز که شد چراگه اوبا طوبی سرزند گیاهش
چون کوه احد ز حرمت و سنگجنبان نشود ز باد کاهش
در سایه رایتش بیاسایکآسود زمانه در پناهش
گرد افشاندی ز روی نصرتتایید به پرچم سیاهش
در معرکه چون کمر ببنددخورشید بر آسمان بخندد
دریا دیدی که کوه باردشمشیر بر آن صفت گذارد
عبدالرحمن به نوک پیکانبر دیده مشتری نگارد
پندار که آفتاب میغ استگر هیبت خود بر او گمارد
در وعده منتهای گاهشدولت شب و روز می‌شمارد
فتنه هر جا زند پر و بالچون بهر در او رسد نیارد
از پوست برون جهد قیامتگر کار جهان فروگذارد
گر در ره او به ناخن قهرپیشانی روزگار خارد
از بیم سخن طراز هیبتدر جان و دل زمانه کارد
گیتی همگی خود در او بستزیرا جز او کسی ندارد
در جود چو میغ بی‌دریغ استفرمانده خسروان به تیغ است
ای دولت تو به امتحانیپیموده به تازگی جهانی
در گرد دو صف نرفت هرگزیک زخم ‌تر از تو پهلوانی
بر گنبد پیر پای ننهاداز بخت تو خوب‌تر جوانی
وز خصمی تو جهان گرفتنسودی است برابر زیانی
پیداست که چند پای داردشادی سگی به استخوانی
جایی نرسید وهم کآنجااز نام تو نیست کاروانی
با تیغ چه کار دشمنت راگو رو به طراز دوکدانی
ارباب ثنای بازوی تونگذشت ز جان من زمانی
از بهر ثنا فریضه بایدآن بازو را چنین زبانی
بر مدحت تو روان بپاشموآنگه که جز این کنم نباشم
مه باد ز آسمان حسامتبه باد ز افتاب جامت
بر روی صلاح دولت و دینپیراسته باد زلف کامت
گردون که به توسنی است معروفاز قوت بخت باد رامت
تهدید نمای گردن پیلبادا سر تیغ نیل فامت
از بهر تمامی مرادتکم باد عدوی ناتمامت
چون در سفر امید باشیبر شارع شرع باد گامت
اقبال چو سکه‌ای نگاردمشهور مباد جز به نامت
چون خصم ز تو رسول خواهدسستی مرساد در پیامت
هر خواجگیی که نه فلک راستاقطاع دهاد یک غلامت