گنج

شمارهٔ ۷

۶ بیت
دفع شب ضلالت و بیداد را جهانیک شمع چون ضمیر تو در نه لگن نداشت
در هیچ گوشه هیچ جگر گوشه عدوتدر عهد تو برون ز مشیمه کفن نداشت
یزدان دلی خزانه لطف و کرم نکردکآن دل به مهر بندگیت مرتهن نداشت
بستان دهر جز گل عمر حسود توکم عمرتر گلی ز گل یاسمن نداشت
عمر است از ان چو عمر به کامم دمی نبودبخت است از آن چو بخت غم کار من نداشت
در دل هزار شعله مرا و خیال اواندر دلم نشست و غم خویشتن نداشت