شمارهٔ ۲۴
در بهشتیم با رخت میخواهزآن که می نیست در بهشت حرام
صرف لعل گداخته که از اوجرم خورشید نور خواهد وام
زاید از شرب او به جای عرقآب حیوان ز چشمهای مسام
چون نماید هوا ز نوک رماحبیشه شیر و شیرش از اعلام
از تف کین چون ناف آهوی چینخون شود خشک در دل ضرغام
عکس شمشیر در صمیم غبارروز روشن شفق نماید شام
در هوا شکل تیر و تیغ چنانکبرق و باران زنیم روز غمام
تیر جان یابد از وصال کمانتیغ خون گرید از فراق نیام
آن نشیند چو نور در احداقوآن درآید چو روح در اجسام
تیغت آن ساعت از تموج خونلعل گرداند این کبود خیام
گل نصرت بروید از خاکیکه بر او مرکبت گذارد گام