شمارهٔ ۲۱
ای بر بساط شعبده ملکپرورینه چرخ مهروش به کف پای تو اسیر
وز کین تو ستانند وز مهر تو دهندابروی شام وسمه و پستان صبح شیر
از موج خون قرار زمانه بخواست ماندگر تیغ را نه کلک تو گفتی قرار گیر
هر کاو تو را وزیر شناسد خطا کندآن جا که قدر توست وزارت بود حقیر
گردون تو میروانی چون خوانمت سحابسلطان تو مینشانی چون خوانمت وزیر
ای مشتری نظر نظری کن به حال منکز دهر هیچ نیست مرا چون تو را نظیر
دارم خرد ولیک فغان از خرد فغاندارم هنر ولیک نفیر از هنر نفیر