شمارهٔ ۱۶
دلی که بسته بند بلا تواند بودز آب و آتش و خاک و هوا تواند بود
ایا مرکب از این آب و خاک لاف مزنکه این حدیث نه در خورد ما تواند بود
در آن دیار که سکه به نام عشق کنندطراز سکه به نام جفا تواند بود
نگشت آتش غم خاک باد بیهوده چیستکه آب عشق مرا و تو را تواند بود
چرا ز دست درافتیم و باز نشناسیمکه مایه من و تو تا کجا تواند بود
محققان هوا را گذر به دل نکنندکه در زمانه نشان وفا تواند بود
کلید گنج بقا در سرای پرده عشقنهفته در سر تیغ فنا تواند بود
کسی که بر سر کوی فراق دوست بودخجسته طالع و فرخ لقا تواند بود
سموم بادیه عشق را پس از تسلیمدوا نسیم کف پادشاه تواند بود
عماد دولت عالی که گرد موکب اوبرای دیده جان توتیا تواند بود
نه با خلافش جاه و جلال شاید گفتکه با وفاقش مجد و علا تواند بود
ایا شها که جهان را به خشم و خشنودیدر تو منزل خوف و رجا تواند بود
زمانه گوش نهاده است تا کند دورانچنان که رای تو را اقتضا تواند بود
به آن زمان که به بازار عشق گوهر جانبه من یزید خری خری بیبها تواند بود
ز شربت شکر مصلحت دهان جهاندر آشتیطلبی ناشتا تواند بود
به دشمنی قناعت زمانه کینخواهعروق عالم را امتلا تواند بود
نهنگوار به دریای معرکه گردونز خون گردان در آشنا تواند بود
سر زمانه سبکمغز گشته چون گشنیزز هول خنجر چون گندنا تواند بود
نه از غبار قدر را گذر تواند کردنه از خروش قضا را فضا تواند بود
اگر حجاب شود پیش ضربت تو قضاز لوح هستی محو قضا تواند بود
عدو که نیزه چون مار تو بدید او رابه زهرخند اجل در قفا تواند بود
نطاق طارم فیروزه راه کاهکشانز بیم تیغ تو چون کهربا تواند بود
خدایگانا خصمان تو بر آن بودندکه کین تو ز سعادت عطا تواند بود
نبودشن خبر آن که هر یکی زایشانبه دام کرده خود مبتلا تواند بود
نه هر که صعد بیاید گیا تواند تواند بودهر آن که سعد بیاید کیا تواند بود
ز عذرشان آگاهی به عذرشان مگروکه آن نتایج رو و ریا تواند بود
ز کرده منکر گشتن در آن مقام چه سودکه عضوهای تو بر تو گوا تواند بود
چو من نگردد فارغ ز لعنت ایشانکسی که حافظ این ماجرا تواند بود
سپهر چوگانا هر دم از سیاست تودل عدوی تو گوی عنا تواند بود
ز دشمنی که پلنگان کینه را هوس استکریم طبع تو رنجه چرا تواند بود
که از نهیب پر جبرئیل هیبت توحصار حرمت او چون صبا تواند بود
تو کوه حلمی و خصم از تو گفته میشنودبلی ز کوه ادای صدا تواند بود
در آفتاب قیامت نسوخت کس که پدیدبه سایه علم مرتضی تواند بود
شگرف کردارا آگهی که گفته منبه باغ مدح تو نخل بقا تواند بود
به هر کجا رسد این شعر اگر نباشد فاشکه این لطافت خاطر که را تواند بود
چو نقش نام تو بینند بیگمان گردندکه این قصیده غرا مرا تواند بود
چو از محل دعا برتری به صد درجهمدان که از پی مدحت دعا تواند بود
نعم جواب تو بادا ز بخت تا آن گهکه عقد گردن توحید لا تواند بود