شمارهٔ ۱۳ ۵ بیت ای همه رازها تو را معلومرای تو حاکم و فلک محکوم زآرزوی نگین فرخ توزهره و مه شدند حاسد موم تا نبودند دوست و دشمن تونامد آوازه مبارک و شوم از کمال کرم نمیخواهیدشمنان را ز جود خود محروم زآرزویی که داشت سلطانیهیچ باقی نماند جز مرسوم