گنج

بخش ۶۳ - آغاز داستان غدر اهل کوفه با امیر مختار

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۶ بیت
چه فرخنده مختار کشور پناهبپرداخت از کار بد خواه شاه
نماند از ستم پیشه گان کس درستمگر کزدم تیغ او گور جست
جهان پاک از خیل ناپاک کردزخود شادمان شاه لولاک کرد
زخونریزی دشمن بد نهادبه زخم دل دوست مرهم نهاد
چو شد وقت کازاد مرد جهانبه یاد شه آشکار و نهان
از آن جام نوشد شراب ولاکه نوشید لب تشنه ی کربلا
به کوفه درون شاد و آرام بوددل آسوده از دیدن کام بود
به موصل براهیم بد مرزبانپرستارش یزدان به روز و شبان
زکارش به مصعب رسید آگهیکه درکوفه مختار با فرهی
نشسته بیاراست پور زبیرنشست از بر باره ی گرم سیر
پی چیرگی بریل نامجویسوی کوفه با تاختن کرد روی
به همراه او لشگری بی شمارهمه تیغ بند و دلیر و سوار
به آهن، بر اندوه تن فوج فوجچو صرصر به تندی چو دریا به موج
چو بگذشت ازین داستان چند گاهپس از رنج بسیار طی گشت راه
به دروازه ی کوفه خرگه زدنددرفش بداندیش بر مه زدند
به مختار فرخ رسید آگهیکه ای زیور و زیب گاه مهی
سپاهی بیامد چو مور و ملخبه دروازه ی کوفه بستند نخ
سپهدارشان زشت پور زبیرکه نبود پدیدار از او هیچ خبر
امیر این چو بشنید رایت فراشتبه رزم بد اندیش همت گماشت
به کوفی سران زن سپس باردادبه ایشان از این داستان لب گشاد
که از بصره پور زبیر آمده استبه دروازه ی کوفه خرگه زده است
شما هم ببندید شمشیر کینهمه رزم را بر زنید آستین
بکوشید مردانه کز خصم دوننگردید هان ای دلیران زبون
بزرگان سرودند فردا به گاهبیاییم یکسر سوی پیشگاه
به رزم بد اندیش لشگر کشیماز ایشان به شمشیر کیفر کشیم
نمانیم تا دشمنان چیر دستبه پیکار گردند و ما زیر دست