گنج

بخش ۳۴ - به درک فرستادن مختار، خولی اصبحی را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۶۴ بیت
سریر مهی جای مختار گشتبه درگاه بسته صف بارگشت
فروزنده ی دین یل خوب کیشبفرمود با نامداران خویش
که از کشتن این فرو مایگانکه خونشان نیارزد همی رایگان
اگر چند شادم، دلم شاد نیستروانم زبند غم آزاد نیست
به دست من این دشنه ی سرگرایکشنده ی شهنشاه دین بر به جای
چرا زان بزرگان نیارد کسیکه کردند بر شه ستم ها بسی؟
کجا رفته خصم شه ابطحی؟پلید جهان خولی اصبحی؟
که جوشد زکینش همی سینه امچرا او امان یابد از کینه ام؟
نیابم امان از خدای جهاناگر بینم او را ببخشم امان
دم تیغ من عاشق خون اوستچنین فتنه گر تیغ مفتون اوست
بیاریدش از وی اگر آگهیدبه دستان سوی درگهش ره دهید
بگویید کت میر زنهار دادنمود ایمن و سوی خود بار داد
همی خواهم از وی پژوهش کنماز آن پس که لختی نکوهش کنم
به عبدالله کامل آنگاه گفتکه فرمان میر است باید شنفت
ازیدر به بنگاه خولی بتازببارش به سوی من اینجا فراز
زمردان ببر نیز پنجاه تنپی پاس خود همره خویشتن
یکی مرد دژخیم همره بداربگو تا زند سرکشان را به دار
فرستاده ی میر بیرون شتافتسوی خانه آن دد و دون شتافت
دو زن دید در پرده بدخواه رایکی دوست، دیگر عدو، شاه را
همی داشت کوفیه با شاه، عشقبد اندیش زن بود اهل دمشق
برآن دو چنین گفت: خولی کجاست؟نهفته رخ از میر کشور چراست؟
بدو گفت شامیه کز جای خویشبه جای دگر رفته یکماه پیش
ندانم کجا رفته آگه نی امشناسای ماوای گمره نی ام
بدو گفت کوفیه نیز آن سخنکه گفتش به پاسخ بداندیش زن
ولی کرد ایما یکی سوی اوکه مرد شقی را به سرداب جوی
به انگشت بنمود سرداب راکه بگشای از این جایگه باب را
بشد مرد و سرداب را درگشادبدید آن سرو پیکر بدنژاد
زسردابش آورد با خود برونهمی کرد نفرینش از حد فزون
به خواریش دست از پی دست بستبه مشت و لگد کرد با خاک پست
بدو گفت با لابه مرد شریرکه از من فزون از شمر زر بگیر
مبر سوی میر جهانجو مراکه بی شک کشد بیند ار او مرا
ندارم بر او زمانی امانیقین دانم این نیست شک و گمان
بدو گفت عبداله دین پرستبدار از سخن های بیهوده دست
جهان گر همه پر زسیم و زراستاز آن سیم و زر،کشتنت بهتر است
بگفت این وزد تازیانه بدویچنان کز تن وی زخون راند جوی
زن خوب کردار کوفی نژادچو این دید گفت: ای ستوده نهاد
ببند این دمشقیه را نیز خوارببر همره شوهر نابکار
مرا نیز با خویش از بارگاهببر سوی مختار کشور پناه
که گویم بدو از بداندیش زنچه دیدم و زین شوهر تیره تن
ببرد آن سه را پیش مختار مردبدو آفرین کاینچنین کار کرد
چو مختار چشمش به خولی فتادستم های آن بد گهر کرد یاد
خروشید و برجامه افکند چاکشد از غم دل نازکش دردناک
به شکرانه بوسید روی زمینبنالید پیش جهان آفرین
بگفت: ای خداوند بالا و پستتویی آفریننده ی هر چه هست
زهر بد به تو بر پناهنده امبه پاداش مرد از تو خواهنده ام
تو را زیبد از من پرستنده گیکه دیدم زعون تو پاینده گی
زمانم نیامد بسر تاکنونکه دردستم این بد گهر شد زبون
همی خواهم این گر ببخشی مراکه چندان بمانم به گیتی درا
که از قاتلان خداوند دیننبینم نشانی به روی زمین
چه پردختم این گر بمیرم رواستهمین است بر سر مراگر هواست
چو گفت: این سترد از جبین خاک رابه برخواست کوفی زن پاک را
بدو گفت: کای نیکخو پرده گیکه حوران مینو تو را برده گی
چه دیدی ازین مرد و این زن بگویمدار ایچ پنهان و با من بگوی
که زهرا (س) به خلد ازتو خوشنود باداجل دشمنان تو را زود باد
ببوسید زن پای میر دلیربگفت: ای دلاورتر از شرزه شیر
ز داد تو این کشور آسوده بادبه پایت سر دشمنان سوده باد
همان سال کاندر صف نینواحسین علی (ع) را نگون شد لوا
از آن پس که کار شه انجام یافتزقتلش بداندیش او کام یافت
جهان سر به سرگشت ماتمکدهشد از قتل شه، مصطفی (ص) غمزده
به شام دویم روز این ماجراپرستش همی کردم اندر سرا
همین زشت نستوده کردار زنکه اهریمان را بود راهزن
به نزد من آمد رخ آراستهبه شادی فزوده زغم کاسته
نگارین کف و کرده هر هفت سختچو قطامه ی زشت میشوم تخت
به رقص اندر از شادی و خرمینوا شامیانه سرودی همی
بدوگفتم: این شادی ازبهر چیست؟چنین نغمه و رقص بیهوده نیست
بگو تا سبب چیست این کار را؟مر این زشت و نستوده کردار را؟
اگر چند در خانه بیگانه نیستبداندیش مرد تو در خانه نیست
هر آن زن که در پیش او نیست شوینکو نیست بنماید از پرده روی
زمانی برقصد گهی کف زندگهی نغمه خواند گهی دف زند
مرا گفت: شوی من آمد زراهاز این پیشتر کاندر آید سپاه
از آن آمدم شادمان سوی توکه آرم به تو مژده ی شوی تو
به فتح و ظفر بازگشته است مردمرا فتح شوهر چنین شاد کرد
بگفتمش فتحی که گویی چه بود؟بداندیش را دشمنی با که بود؟
بگفتا: که با شاه و مولای توخداوند دادار والای تو
حسین علی (ع) نورچشم بتول (س)طراز برو زیب دوش رسول (ص)
چو بشنیدم این آستین بر زدمدریدم گریبان و برسر زدم
شدم سوی بیغوله رفته زتوشنشستم ز دل برکشیدم خروش
نرفته دمی بیهش از غم شدمبه هوش خود آندم که باز آمدم
بدیدم گذشته زشب چند پاسرسیده زمان نیاز و سپاس
زبیغوله ی خویش بهر وضویدرآن شب برون آمدم آب جوی
بدیدم یکی نور برخاستهزخانه کزو ماه و خور کاسته
چو دیدم درست آن درخشنده نورچو خور تافتی از میان تنور
به خود گفتم آتش که افروخته؟کزان رخت بخت مرا سوخته
اگر آتش است آتش این روشنیندارد نگه چون بدوی افکنی
وگر نیست آتش پس این نور چیست؟تنور است این، وادی طور نیست
درختی که موسی از آن تافت نورهمانا پدید آمد از این تنور
برفتم بدیدم فروزان سریپر از نور بر روی خاکستری
به پیراهن آن پر از نور سربسی سبز مرغان پیوسته پر
سری کافسرش زیور عرش بودپر ازخون و خاکسترش فرش بود
به خود گفتم: آوخ که افتاده خواربه خاکستر آیینه ی کردگار
سرکیست یارب به خاک تنور؟که مهمان ما گشته از راه دور
تن این سر نور گستر کجاست؟فتاده به خاکستر آمد چراست؟
همی گفتم این و خروشان شدمچو دیگ از تف غصه جوشان شدم
چو این مویه برسر زمن ساز شدبدیدم در آسمان باز شد
یکی هودج از آسمان شد فروددرو چار تن با نوی پاک بود
همه چو درخشنده سیاره گانزدیدارشان خیره نظاره گان
به گرد اندرونشان زهر سوزدههزار از بهشتی نگاران رده
سیه پوش هر زن چو گیسوی خویشخراشیده با ناخنان روی خویش
خروشان برفتند سوی تنورچو دیدند نور سر شه زدور
زهودج بجستند تازان به خاکپی دیدن آن سر تابناک
چو گرد فروزان تنور آمدندهمه غرق در بحر نور آمدند
بر سر نهادند برخاک رویبگفتند: کای کشته ی پاکخوی
خدیو قدر،پادشاه قضانیا مصطفی (ص) و پدر مرتضی (ع)
کجا بود زهرا(س) در آن روزگار؟که از پیکرت سر بریدند زار
اگر دیده بود این گزند تو راهمان دختران نژند تو را
همان خواهر دستگیر تو راهمان دختران اسیر تو را
همان بسته در بند بیمار توهمان بانوان گرفتار تو
ندانیم کاو را چه رفتی به سرچه می کردی آن دخت خیرالبشر
چرا ای سر اینسان به خاکستری؟تو کز ماه و خورشید والاتری
ببراد دستی که کردت جدازتن ای سر برگزیده ی خدا
بسوزاد در آتش آن کاین تنورتو را داد جای ای درخشنده نور
چو لختی بدینگونه آن بانوانبدان سر گرستند زار و نوان
دوباره در آسمان گشت بازهمه پرده های فلک شد فراز
به ارکان عالم هیاهو فتادتزلزل به نه چرخ و شش سوفتاد
یکی هودج آمد فرود از سپهرکه کردی همی پرده داریش مهر
بر اطراف هودج طبق های نورنثار از خداوند بردست حور
در آن هودج آرام جان رسولهمال علی (ع)، مام زینب (س)، بتول (س)
پریشان دو پر چین کمند سیاهنهفته بر اندر پرند سیاه
خراشیده خورشید را با هلالدو هفته مه او زخون گشته آل
دل آزرده از مرگ فرزند خویشخروشان ز داغ جگر بند خویش
روان کرده از چشمه ی چشم سیلملایک به گرد اندرش خیل خیل
همی گفت: ای جان مادر حسینعزیز خدا و پیمبر، حسین
چو آن هودج آمد به روی زمینزهودج برون گشت بانوی دین
چو گویم که او را چه آمد به چشمدل نازکش ترسم آید به خشم
سری دید پر خون به خاک تنورکزو داشت بیننده ی مهر، نور
سری افسر آرای عرش برینسری زیب دوش رسول امین
بزد دست و آن سر زخاکسترابرآورد و بگرفتش اندر برا
ببوسید و برحنجرش لب نهادهمی کرد از خنجر شمر یاد
بزد بوسه بر بوسه گاه رسولهمی گفت زار ای روان بتول (ع)
که کشتت، که تاراج کرد افسرت؟که سرهشت بر روی خاکسترت؟
عزیز من، اینجای، جای تو نیستچنین خاکساری سزای تو نیست
چه کرد آن بداندیش مهمان نوازکه ساز ضیافت چنین کرد ساز
به خاکستر اندر که مهمان نشاند؟که بر فرق مهمان خود تیغ راند؟
الا ای نهال خرامان منهمان با وفا دوستداران من
چه آمد بسرشان زچرخ بلند؟چگونه به خاک زمینشان فکند؟
شدند آن نهالان رعنا قلمکه بر چرخ اعلا زدندی علم
برادر شد از کف پسر کشته شدبه خون تازه دامادم آغشته شد
گلو پاره شد شیر خوار مرابدان آمد انجام کار مرا
که از پیکرم سر نمودند دورچنینش بدادند جا درتنور
نه با من به کین دشمنان خاستندکه از حشمت مرتضی کاستند
نه با من ستیزه روا داشتندکه حق نبی خوار بگذاشتند
نه از من بداندیش پوشیده چشمکه آورد کیهان خدا را به خشم
من و دشمنانم به روز شماربیاییم در محضر کردگار
کشد کیفر من جهان آفرینکه در راه او کشته گشتم چنین
من ای مادر احمدی (ص) خلق و خویبه نزد خدایم تو بر من مجوی
بهل داوری تا به روز شماردر آنجا کف دادخواهی برآر
چو گفت این، سرشاه و خاموش گشتز غم بانوی خلد مدهوش گشت
من از ناله ی دخت خیرالبشرفتادم برون رفت هوشم زسر
ندیدم اثر یافتم چون تواننه از آن دو هودج نه از بانوان
برفتم سرشاه برداشتمبشستم به سجاده بگذاشتم
ببوسیدمش جبهه و روی و مویهمی تا سحر مویه کردم بدوی
چو زان راستگو زن امیر این شنیدچو گل جامه ی صبر برتن درید
به سر زد بنالید و بگریست زاربرآورد از دل فغان چون هزار
همه انجمن زار بگریستندبرآن کشته ی خوار بگریستند
سپس گفت مختار کای نیک زنز دل تاب بردی توانم ز تن
بدین بنده گی کردن و مهر توشود سرخ روز جزا چهر تو
زن ناپسندیده و شوی زشتبه کیفر بود نارشان سرنوشت
بفرمود پس آتش افروختندزن شوم بدکار را سوختند
چو هنگام کیفر به خولی رسیدابا تیغ، دژخیم سویش دوید
بریدش دو دست آنکه از تن سرشبیفکند و سوزاند در آذرش
جهان گشت پرداخته زان پلیدکه گیتی چنین نابکاری ندید
نیامد به دیگر سرا زینهارکه بادش عذاب ابد کردگار
پس ا زکشتن خولی اهرمنبیاورد مردی ز در چار تن
یکی بود عمار و دیگر یزیدسیم مالک آن کو عذابش مزید