گنج

بخش ۳۳ - به درک فرستادن امیر مختار نافع و

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۷ بیت
یکی پیش ایوان کیوان غلاماسیر بیاورد نافع به نام
که این بد منش بدنگهبان رودچو درکربلا شه نبرد آزمود
نهشت این بد اندیش ناپاکزادکه عباس سالار حیدر نژاد
برد آب زی پرده گی های شاهبپیماید از روی زی برده راه
شد آگه چو مختار یل کو چه کردبفرمود کز وی برآرند گرد
مر او را دم تیغ کیفر بدادکه از دوزخش رستگاری مباد
چو روز دگر میر برگاه شدپی کشتن دشمن شاه شد
سه تن را به زنجیر سخت استوارفرو بسته بودند زی نامدار
یک نام او حارث ابن بشیرکه بودی بسی نابکار و شریر
دوم پور جارود قاسم به نامکه نفرینش بادا زخیر الانام (ع)
سوم حارث نوفل کینه جویبداندیش و بدگوهر و زشتخوی
امیر آن سه ناپاک را چون بدیدچو سوزنده آتش زجا بردمید
بگفتا: ازایشان چه سرزد گناه؟چه کردند این بد نژادان به شاه؟
بگفتند: کان حارث ابن بشیرسوی خیمه ی شاه بگشاد تیر
بفرمود مختار کو را زپایفکندند با دشنه ی سر گرای
وزان پس جهانجوی فرخنده خویسوی حارث نوفل آورد روی
بدو گفت: کز کارت آگه منمکسی کت کند عمر،کوته منم
چو آتش به کین چون زبانه زدیبه زینب (ع) چرا تازیانه زدی؟
تو را شرم نامد زدخت رسول؟نگشتی هراسان زشوی بتول؟
کنونت بدان گونه کیفر کنمکه از خویش خوشنود حیدر کنم
بفرمود تا چوب داری زدندبدو بر فرو هشته پیچان کمند
کشندش به دار آن تن نابکارکه بودی چنان تن سزاوار دار
زند روزبانش به پهلوی و مشتهمی تازیانه هزاری درشت
به فرمان میر مهین روزبانبدو کرد دل سخت و نامهربان
ببردش کشان برزده آستینبه دارش بیاویخت پر خشم و کین
هزاری بزد تازیانه به رویکه سست آمد اندام آن زشتخوی
امان خواست از میر و مامی نیافتتن آسایی از انتقامی نیافت
رده گردش از هرکرانه زدندهزاری دگر تازیانه زدند
بدانسان که اندامش ازهم گسیختچو سیلاب خون پلیدش بریخت
بد اندیش چون تشنه بد آب خواستزمژگان مختار سیلاب خاست
بگفتش: تو را آب شمشیر بسچنین کیفر از پنجه ی شیر بس
دریغا چرا زاده ی بوترابنه او را امان داد دشمن نه آب
بفرمود پس با زدوده پرندگسستند اندام او بند بند
وزان پس بریدند از تن سرشچنین بود در این جهان کیفرش
به دیگر سرا کردگار جهانکشد زین بتر کیفر از بدگمان
پس آنگه به فرمان آن پاکرایشد از پور جارود پردخته جای
چو آن روز بگذشت روز دگربرآورد رخشنده خورشید سر