بخش ۸۹ - ورود آل محمد (ص) و آله و سلم به عسقلان
بدی عسقلان را یکی مرزبانکه یعقوب بد نام آن بد گمان
مر این بدگهر بود در کربلابه رزم خداوند اهل ولا
به مردم چنین گفت آن زشت خویکه آیینه بندند بازار و کوی
نوازند رامشگران رود و دفتماشاچیان پای کوبند و کف
چو آل پیمبر بدان زشت بومرسیدند همچون اسیران روم
زهر سو شدند انجمن مرد و زنبه همراه رامشگران چنگ زن
یکی مرد بازارگان نیک کامکه خود بد ضریر خزاعیش نام
در آن تازگی کرده آنجا مکانچو دید آنچنان شادی از مردمان
ز مردی بپرسید کای نیک یارمگر روز عیدی است در این دیار؟
بگفتا: گمانم که باشی غریبکز این شادمانی نداری نصیب
بگفتا: بلی نیستم زین دیاربگفتش: تو هم رو به شادی بیار
که شخصی برآویخت با شاه شامهمی خواست گردد به مردم امام
فرستاد لشگر عبیدزیادبکشتند او را و، طی شد فساد
کنون اهل او رابدینجا اسیربیارند و مردم به فرمان میر
سپه را به شادی پذیره شوندکه دل های بدخواه تیره شوند
بپرسید از او مرد بازارگانکه بد دشمن شاه از مشرکان
و یا بد مسلمان و از اهل دینبگفتا بدو مرد پاسخ چنین
که آن مرد بد سبط خیرالانامحسین علی (ع) داشت فرخنده نام
چو بشنید این، زد به هر دو دستکه آوخ که پشت پیمبر شکست
بیفتاد برخاک و می گفت زاردریغا، ز خیرالبشر یادگار
پس آنگاه برجست و آمد دوانبه نزدیک آن غمزده کاروان
چو افتاد آنگونه چشم ضریربرآن شاه بیمار و خیل اسیر
خروشان به خاک سیه برنشستزغم زد همی برسر و سینه دست
بدو گفت آن ناتوان شهریارکه گویا نه ای مردم این دیار
که این قوم شادند و تو در غمینشسته به خاکی و در ماتمی
بگفتا: بلی ای جهان را پناهمن امروز اینجا رسیدم ز راه
بدی کور ای کاش بیننده امنمی آفرید آفریننده ام
که بینم شما را چنین سوگواربرهنه سر و بر شترها سوار
بگفتا بدو شاه کای نیکنامز تو بوی یاری رسد برمشام
خروشان بزد دست بر سر ضریربگفتا که ای شاه گردون سریر
من اندر جهان زنده تا بوده امپرستنده ای از شما بوده ام
بفرما به من آنچه فرمان تو راستکه امر تو برجسم و جانم رواست
بگفتش گرفتار زنجیر غمکه داری گرایدون به همره درم
ببر نزد این بد گهر نیزه دارکه بر نیزه دارد سر شهریار
بدوده که بخشد به یاران خویشکه از ما برانند یک لخت پیش
بود کان تماشاییان شریرروند از میان زنان اسیر
به دنبال سرها بگیرند راهبر این بیکسان کمتر افتد نگاه
برفت و بکرد آنچه فرموده بودبیامد دمان تا برشاه زود
که گر خدمتی هست فرمای بازبفرمود: کاین بانوان حجاز
ندارد در بر لباسی کز آنبپوشند خود را ز نامحرمان
گرت هست از جامه چیزی به باربرو بهر این بی پناهان بیار
برفت و بیاورد آن نیکنامسراپای رختی ز بهر امام
به هریک از آن بیکسان، مرد راهبدانسان که بایست پوشش بداد
که ناگه ز دنبال برخاست غوگروهی روان شمرشان پیشرو
همی بد گهر نعره بر می کشیدکه دشمن بشد کشته، شادی کنید
ضریر خزاعی چو زینسان بدیدشکیب از دلش رفت و بر وی دوید
گرفتش عنان سخت پس ناگهانبیفکند بر رویش آب دهان
بدوگفت: کای از نژاد حرامپلید و تبهکار از باب و مام
نداری مگر هیچ شرم از خداکه سازی سر پور زهرا (س) جدا؟
حریم نبی را به بازارهاکشانی، کنی هر دم آزارها
ابا اینچنین زشتی ای مرد دونکشی نعره ی شادمانی کنون؟
تفو باد بر این دو موی پلیدکه بر روی بی آبرویت دمید
نماید به هر دو سرا داورتچو چشم دلت کور چشم سرت
چو دشنام بسیار شمر پلیدبدانگونه زان مرد برنا شنید
به یاران خود کرد ناپاک رویکه گیرند اطراف این یاوه گوی
زنیدش به چوب و به مشت و به سنگنمایید خاکش ز خون لاله رنگ
به فرمان شمر آن گروه شریرگرفتند پیرامن آن دلیر
زدندش همی تا ازو رفت توشبیفتاد و برخاک بسپرد هوش
گمانشان که یکباره مرده ست مردبهشتند او را درآنجای، فرد
چو نیمی ز شب رفت آمد به هوشبه هر سوی لختی فرا داد گوش
چو نشنید از هیچ سوبانگ کسبجنبید برخویش و برزد نفس
به دست و به زانو روان گشت تفتهمی تا به یک بقعه اندر برفت
در آنجا یکی انجمن دید مردهمه زار و گریان و نالان به درد
نشسته همه با گریبان چاکبه جای کله هشته بر فرق، خاک
از ایشان بپرسید کای مردمانشما را چه آمد بسر از زمان
همه اهل این شهر خندان و شاددرغم به روی شما چون گشاد
مرا بس شگفت آید از کارتاناز آن خنده وین گریه ی زارتان
بگفتند تو دوست یا دشمنیسروشی و یا زشت اهریمنی
اگر دشمنی رو سر خویش گیرچو یاران ره خرمی پیش گیر
اگر دوستی ناله سرکن چو مابه سوک شهنشاه ارض و سما
بگفتا که دشمن نیم دوستمکه دشمن دریده به تن پوستم
بگفت آنچه آن روزش آمد به سرز بد خواه آل نبی سر بسر
چو آگاه گشتند از حال ویبگفتند کای مرد فرخنده پی
چو تو ما ز یاران پیغمبریمغلامان شیر خدا حیدریم
بود گریه ی ما بدان شهسوارکه باشد سرش بر سنان استوار
چو بشنید این مویه پرداز شدبه ایشان دران سوک انباز شد
دگر روز کاین مهر گردون مسیرروان شد به گردون سپاه شریر
پی کوچ رایت بیفراختنداز آنجا سوی بعلبک تاختند
همه اهل آن مرز پیر و جوانزن و مرد با زیب زیور روان