گنج

بخش ۸۸ - جا دادن اسیران آل پیغمبر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۵ بیت
در آن دم یکی گفت با آن سپاهکه نصر حرامی یل رزمخواه
سپاهی برآراسته بی شمارهمه نوجوانان دشمن شکار
که گردد شبانگه چوگیتی سیاهشبیخون زند بر شما با سپاه
بگیرد اسیران و سرها تمامبخواهد از این قوم، خون امام
بیفتاد در آن سپه همهمهسران را دل آمد پر از واهمه
نشستند با یکدیگر رایزنبگفتند: اگر شد درست این سخن
ندارند مردان ما تاب جنگتن مرد خسته، پی باره لنگ
به ویژه ز اعجاز این پاک سرسراسر پشیمان شده زین سفر
سر نیزه ای گر برآید ز گردنماند به جا زین سپه پنچ مرد
در انجام، اینگونه دادند رایکه شب را در آن دیر گیرند جای
چو این رای شد بر همه استوارنمودند آل علی (ع) را سوار
برفتند نزدیک آن کهنه دیرسوی دیر شد شمر دون، گرمسیر
چو دیدند این مردمان آن مقامیکی مرد راهب برآمد به بام
برآورد آوا بگفت: ای سو راشما را بدین دیر باشد چه کار؟
بگفتا بر او شمردن کاین سپاهدر این دیر جویند امشب پناه
بگفتا بدو پیرمرد کشیشکیانند و باشد شما را چه کیش؟
بگفتا: که هست از یزید این سپاهکه امروز باشد در اسلام، شاه
بد او را یکی دشمن اندر عراقبه جنگش نمودیم ما اتفاق
بکشتیم او را به شمشیر و تیرنمودیم پس اهل او را اسیر
سرش را کنون با عیالش تمامبرند این اسیران و سرها به در
سپاهی به ما کرده امشب کمینهمه با سنان و سلیح گزین
که سازند بر ما شبیخون مگربرند این اسیران و سرها به در
نداریم چون پای با آن سپاهتو ما را در این دیر می ده پناه
بگفتا بدو پیر روشن روانکه با خود بیندیش ای پهلوان
چنین لشگر اندر چنین جای تنگچگونه توان کرد امشب درنگ؟
همان به که آرید دراین حصاراسیران و سرها و خود هوشیار
به پای همین دیر بر پشت زینبمانید آماده ی جنگ و کین
که از هر طرف حمله آرد سپاهشما هم برایشان ببندید راه
پسندید شمر آنچه از وی شنفتبیامد به نزدیک یاران بگفت
اسیران آل علی (ع) را ببرددرآن دیر بر دست راهب سپرد
سرشاه دین را به صندوق، دربه یک خانه بنهاد و بر بست در
پرستنده بیمار را با حرمنشانید در حجره ای، محترم
بیاورد از بهرشان نان و آبخود آمد از بستر خواب خویش
چو یک لخت بگذشت از شب، کشیشبرون آمد از بستر خواب خویش
بدان حجره کانجا سرشاه بودنهانی از آن خفته گان رخ نمود
که بیند زمانی برآن پاک سریکی روشنی آمدش در نظر
چو نیکو نگه کرد زان حجره بودهراسان بیامد بدان سوی زود
در حجره بد بسته، مرد ایستادسبک دیده بر روزن در نهاد
چه گویم در آن حجره راهب چه دید؟که هرگز نیاید به گفت و شنید
ز صندوق، نوری بدید آشکارکه می تافت تا عرش پروردگار
همه سقف آن حجره، بشکافتهدر آن پرتو نور حق تافته
دل و هوش از آن مرد، بیگانه شدسراپای او محو آن خانه شد
به ناگه یکی تخت دیدی ز نوربه گردش به پرواز غلمان و حور
همی گفت یک تن که هان راه، راهکه حوا رسد اندر این بارگاه
دگر ساره و هاجر و آسیهدگر مریم اندر لباس سیه
دگر یک صفورای دخت شعیبدگر مادر یوسف پاک جیب
از آن بانگ ترسا بلرزید سختبیامد فرود اندر آن خانه لخت
زنی چند از آن تخت بر خاستندبه آه و فغان مویه آراستند
ببردند یک یک به سوز و گدازبدان پاک صندوق و آن سر،نماز
به ناگه بزد نعره بر وی سروشکه چشم خود ای مرد ترسا بپوش
که اینک سر بانوان، فاطمه (س)رسد با زنان رسولان، همه
از آن بانگ شد خاک، پر زلزلهبیفتاد در عرشیان غلغله
مسیحی از آن نعره از پا فتادهمش پرده بر چشم بینا فتاد
ولیکن دو گوشش شنیدی که زارزنی نوحه می کرد بر شهریار
همی گفت: ای نوگل گلشنمچراغ دو بیننده ی روشنم
ایا کشته ی تشنه در نزد رودز من بر تو بادا سلام و درود
فدای تو ای سرشود مادرتکه وقت شهادت نبد بر سرت
که ببریده زینسان گلوی تو را؟زخون لاله گون کرده روی تو را؟
بخواهم من از دشمنان خون توکنم شاد این جان محزون تو
چو آن ناله ی زار ترسا شنیدتو گفتی ز تن مرغ جانش پرید
زمانی بدان گونه بیهوش بودکه گفتی تنش خالی از توش بود
چو یک لخت بگذشت و آمده به هوشاز آن خانه نشنید دیگر خروش
از آن مویه گر انجمن کس ندیدبلرزید از بیم چون شاخ بید
شد از دیده بررخ همی اشک ریزدرحجره بشکست و صندوق، نیز
بریده سرشاه دین را نخستبه مشک و گلاب و به کافور شست
بیاورد آن را به جای نمازنهاد و نشست از برش با نیاز
بدیدی برآن روی چون آفتاببه زاری همی ریخت از دیده آب
بدوگفت: کای سر، سر کیستی؟همانا مسیحی، و گر نیستی
چرا محرمان حریم سپهربه سوگ تو دارند پرآب، چهر
سروشان عرشت ببوسند خاکزنان رسل در غمت سینه چاک
نه ای گر تو عیسی به بزم غمتچرا داشت مریم به پا ماتمت؟
گمانم تو آنی که پروردگاربه انجیل گشتت ستایش نگار
به آنکس که دادت چنین آبرویتو با من یکی نام خود را بگوی
به گفتن درآمد سر شهریاربدوگفت: کای راهب هوشیار
منم آنکه دشمن نمود از قفاسر تاجدارم ز پیکر جدا
منم آنکه کشتند اهریمنانمرا تشنه با تیغ و تیر و سنان
من آنم که دشمن پس از کشتنمزکین سود با سم اسبان تنم
بدوگفت راهب که فرمای نامهم از جد و بابت بگو هم زمام
شهش گفت: نامم حسین (ع) و نیابود مصطفی (ص) خاتم انبیا
پدر حیدر (ع) و هاشمی گوهرمبرادر حسن (ع) فاطمه (س) مادرم
به هر دو جهانم خدا کرده شاهبه یثرب زمینم بود تختگاه
چو آن پیرمرد آن سخن ها شنیدبزد دست و زنار را بر درید
کشید از جگر ناله ی دردناکبگریید و برسر فرو ریخت خاک
در آن دیر بودند هفتاد مردمریدان و شاگرد آن راد مرد
نمودند برگرد پیر انجمنپژوهش نمودند زان موتمن
بدیشان بگفت آنچه که شب بدیددگر آن سخن ها که از شه شنید
بریدند زنار آن مردمانکشیدند در ماتم شه فغان
برفتند با وی بر شاه دینپناه جهان سیدالساجدین
فتادند در پای آن شهریارنمودند اسلام و دین اختیار
بگفتند پس کای شهنشاه دینبده اذن پیکار با مشرکین
که امشب بر ایشان شبیخون زنیمبه راهت همه جامه درخون زنیم
شهنشاه فرمود: منما شتابکه زود است گردیم ما کامیاب
برآرد خداوند از ایشان دماردهد جا درآتش به روز شمار
سحرگه چو برخاست بانگ خروشبرفتند از آن دیر با صد فسوس
شنیدم بدینگونه از ناقلانکز آنجا برفتند زی عسقلان