بخش ۷۸ - خطبه ی حضرت سیدالساجدین دربیرون شهر کوفه
که هان ای گروه ستمگر خموشیکی سوی من باز دارید گوش
بشد بسته دم ها ز فرمان اویفتادند یکسر از آن های و هوی
شهنشاه دین خطبه ای خواند نغزز توحید یزدان سخن راند نغز
به پیغمبر پاک گفتا درودبدانسان که از وی سزاوار بود
سپس گفت هر کس شناسد مراشناسد که هست از که ام گوهرا
هر آنکس که نشناسدم، گو شناسمنم پور آن پیشوایان ناس
خداوند دین را منم نور عینمنم پور سبط پیمبر، حسین (ع)
منم پور آن شه که نزد فراتلب تشنه از اسب افتاد مات
همان شه که اموال او را به بادبدادند و از حق نکردند یاد
منم پور آنکس که دشوار و سختبشد کشته زادش ببردند و رخت
همان شه که آن کشته گشتن براوبیفزود بر عزت و آبرو
شمایش بدین سوی با صد نیازبخواندید در نامه های دراز
چو آمد شکستید پیمان خویشگذشتید از رسم و ایمان و کیش
ندانم چه سان بررخ مصطفی (ص)ببینید ای مردم بی حیا
در آن دم که درخون اولاد خویششما را به خواری براند ز پیش
نباشد شگفت ار بکشتید زارحسین (ع) را، کزو حیدر نامدار
فزون بود در رتبه و ز تیغ کینبکشتید او را در این سرزمین
ز گفتار آن خسرو ناتوانبه زاری گرستند پیر و جوان
بگفتند: کای شهریار زمنبفرما که سازیم ما انجمن
برآریم شمشیرها از نیامکشیم از بد اندیش تو انتقام
ز روی تو ای شاه شرمنده ایماز این پس به فرمان تو بنده ایم
شه ناتوان همچو ابر بهارز گفتار ایشان بگریید زار
بفرمود: ای مردم کینه ورکه برفتنه دارید بسته کمر
شما با علی (ع)، شیر جان آفرینببستید پیمان و آنگه زکین
سرش را به شمشیر زهر آبداربریدید تشنه بر رود بار
پس آنگاه پورش حسن (ع) رابه رانزدید از ره کینه زخمی گران
به یغما ببردید اموال اوبگفتید پس ناسزا روبرو
پس ازوی در حیله کردید بازنمودید با باب من،کینه، ساز
بدین سو به مهمانی اش خواندیدچو آمد، بدوتیغ کین را ندید
بکشتید فرزند و لشگرش رابه نیزه نمودید پس سرش را
کنون گاه من گوییا شد فرازکه نیرنگ با من نمایید ساز
تفو برشما باد و پیمانتاندرآتش بسوزد تن و جانتان
چو این گفته شد با دلی پر زخونببردند شه را به شهر اندرون
یکی مرد گچکار، مسلم به نامکه بد پیرو آل خیرالانام
چنین گفت: کان روز من بی خبربه کاخ امارت بدم کارگر