گنج

بخش ۴ - به میدان آمدن شاه بی سپاه از بهر اتمام حجت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۷ بیت
بیامد به پیش سپاه ایستادبه اتمام حجت، زبان برگشاد
بفرمود: آیا در این پهندشتکسی هست کز جان تواند گذشت؟
کسی هست، کآید مددکار مندر این بی سپاهی شود یار من؟
کسی هست کز خشم پروردگاربترسد، هراسد ز انجام کار؟
بگرداند از آل احمد (ص) بدیبه نیکی سپارد ره ایزدی
به راه خدا جانفشانی کندهم از دشمنش جانستانی کند
چو برخاست از شهریار، این نداکه جان همه دوستانش، فدا
نخست آمد از ایزدی بارگاهخطابی بدو کای جهان را پناه
تویی عاشق من در این داوریزمن خواه اگر بایدت یاوری
در این بی پناهی پناهت منمظفر بخش در رزمگاهت منم
بخواه آنچه خواهی زدادار خویشمدان هیچ کس را مدد کار خویش
پس از روح پاک فرستاده گانبه پاسخ بدان شاه آزاده گان
چنین آمد از باغ مینو درودکه ای پادشاه فراز و فرود
بگو تا بیاییم زی کربلاتو را یار باشیم در هر بلا
هم آغوش گردیم با کشته گانبه راه تو از خویش بگذشته گان
روان نبی (ص) نیز با درد جفتبه پور گرانمایه «لبیک »گفت
که ای بی سپه مانده فرزند منخزاندیده شاخ برومند من
بگو تا بیایم ز خلد برینپی یاری تو به روی زمین
کنم جان خود برخی جان توسر خویش بازم به میدان تو
از آن پس بیامد ز شیر خدابه فرزند از بام عرش این ندا
که ای پور آزاده ی سرفرازگرت هست بر یاری من نیاز
بگو تا بیایم در آن کارزاربه کار آورم جوهر ذوالفقار
رسیدش هم از مجتبی (ع) این خروشدرآن دشت پر محنت و غم به گوش
که ای با من انباز و همتا ویاربرادر زمام و پدر یادگار
بگو تا که آیم به سوی تو منببازم سر خود به کوی تو من
چو عباس (ع) و قاسم (ع) فدایت شومشهید صف کربلایت شوم
پس از اولیا این ندا گشت راستکه برمات ای شاه فرمان رواست
بگو تا بدانجا سپه برکشیمزخصمت به شمشیر کیفر کشیم
ز روشن روان شهیدان پیشکه بودند با آن خداوند خویش
درود آمدش کای خداوندگاربگو تا گراییم زی کارزار
به راه تو بازیم جان ها مگرشود روی ما پیش حق سرخ تر
همه ساکنان سپهر و زمینزبگدشته و آینده ی مومنین
همه آفرینش ز خوب و ز زشتچه اهل جهنم چه اهل بهشت
همه اذن یاری ز شه خواستندبه جانبازی اش پوزش آراستند
شهنشاه جز ایزد دادراستدرآن رزم از آن جمله یاری نخواست
پس آنگاه آن شاه با دین و داددمی تکیه بر نیزه ی خویش داد
شهیدان خود را همی بنگریستاز آنان همی یاد کرد وگریست