گنج

بخش ۱۱۱ - رفتن اهل بیت به کربلا

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۵ بیت
که بوسیم آن تربت پاک راگل آریم از اشک آن خاک را
بگویم به شه درد دیرینه راز اندوه سازم تهی سینه را
به فرمان سلطان دین پیر رادسوی وادی کربلا رو نهاد
همی رفت با کاروان حرمسر و روی پرگرد زار و دژم
وزان سو ز انصار پیری گزینکه بد نام او جابر پاکدین
پی طوف آن مرقد مشکبارسوی کربلا شد ز یثرب دیار
به روزیکه بد اربعین امامرسید اندران دشت آن نیکنام
نخستین به آیین حجاج مردبه آب فرات اندرون غسل کرد
سپس بست احرام و برداشت گامسوی تربت سبط خیرالانام
به همراه وی قومی از بسته گانکه بودند او را ز پیوسته گان
فرستاد برشه سلام و درودبرآن خاک، سیلی ز مژگان گشود
بیفکند خود را برآن قبر پاکبمالید روی و جبین را به خاک
همی راز دل گفت و بگریست زاربه گرد اندرش بستگان سوگوار
به ناگاه برخاست بانک درایرسیدند آل رسول خدای
چو دیدند آن تربت تابناکفکندند خود را ز محمل به خاک
چو شد با خبر جابر پاک دینبیامد بر سیدالساجدین
ببوسید او را هلال رکابفرو ریخت از دیدگان خون ناب
ز درد درون ناله بنیاد کردزشاه شهیدان همی یاد کرد
شهنشاه بیمار بنواختشفرود آمد و پیش بشناختش
بفرمود تا از بر آن مزاررود مرد بیگانه بریک کنار
چو شد جا ز بیگانه پرداختهلوای عزا گشت افراخته
چگویم که از غم درآن پهندشتبه آل نبی آن زمان چون گذشت
خروشان و جوشان پریشیده مویسوی تربت شه نهادند روی
ز ماتم به سر بر فشاندند خاکبه جیب صبوری فکندند چاک
چنان خاست زان بیکسان غلغلهکه افتاد در آسمان و لوله
ز افغام آن قوم اندوهگینگرستند جنبنده گان زمین
ز ماهی به دریا ز مرغ از هوابرآمد دران دشت چون نی نوا
ز دود عزا شد زمانه سیاههوا تنگ گردید ز انبوه آه
همی هر کسی ناله میکرد زارز بهر شهیدی چو نالان هزار
زانده دل زینب (س) آمد به جوشکشید از جگر همچو دریا خروش
نقاب از رخ روز آسا گشودبرآن موی شبگون پریشان نمود
دو رخ بر خراشید و پاشید خونبرآن تربت پاک و شد لعلگون
به زاری همی گفت ای شاه منغمت تا دم مرگ همراه من
برآور سر از تربت لعلفامکه آوردمت ارمغانی ز شام
بیاوردم اای داور رهنموندلی خسته و پیکری نیلگون
نپرسی پس از تو به ما چون گذشتکه دانی دراز است این سرگذشت
بگویم گر از کوفه و شهر شامنگردد همی تا به محشر تمام
مرا این همه رنج و محنت که بودستم ها که رفت از سپهر کبود
نبود آنچنان سخت کز پیکرتجدا کرد دشمن غمین خواهرت
نهشتش بماند به پیشت دمینهد زخم های تو را مرهمی
دریغ ای برادر درین تیره خاکچسان خفته ای با تن چاک چاک
تنی را که از شهپر جبرییلبدی پیرهن، غسلش را سلسبیل
چه آمد برو اندر آن آفتابکه برنای خشکیده اش ریخت آب؟
که شست و کفن کرد در خاک کردکه در ماتمش پیرهن چاک کرد؟
نه مادر به سر بودت ای شهریارنه خواهر که جسمت کنند استوار
چه گویم من ای شه کجا بد سرتکه چشمت ببندد مگر مادرت
سرت بود با خواهرت همسفرکه بینی مر او را چه آید به سر
چو بودی تو ایشاه و دیدی مراهمان به که کوته کنم ماجرا
بسی گفت ازینگونه تا شد زهوشچو آن بانوی نوحه گر شد خموش
دگر بانوان مویه کردند سریکی بر پدر آن دگر بر پسر
چو ازکار ماتم بپرداختندسوی یثرب آهنگ ره ساختند
مدار جهان سیدالساجدینبه پیوست با تن، سر شاه دین
وزان پس به تن ها سر یاورانبه پیوست و شد سوی یثرب روان
دل اندر بر شاه و دیده به راهبرفتند با بارها اشک و آه
به هر جا شترها نهادند پایشد از آب چشم زنان چشمه زای