گنج

بخش ۱۰۳ - خطبه خواندن حضرت زینب در مجلس یزید و گفتگو پیش آن پلید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۴ بیت
به پا خاست چون باب خود بوترابیکی خطبه برخواند نغز و صواب
سپس روبه وی کرد و گفت ای یزیددرست است گفته آنچه رب مجید
که آن تیره جانان دل بی فروغکه خوانند آیات ما را دروغ
بخندند برگفته ی ایزدیبود زشت اندامشان زان بدی
هم ایدون که برما به سختی چنینببستی ره آسمان و زمین
همی چون اسیران روم و فرنکبه پا داشتی دست در پالهنگ
گمانت که درنزد پروردگارعزیزی تو بسیار و ماییم خوار
وزانرو ببینی در افکنده بادبه بینی به هر سوی خندان و شاد
نبینی ز آل پیمبر به جایکسی کو نهد بهر کین تو پای
شد مرز اسلام یکسر تو راگمانت که بگزیده داور ترا
همانا ندانی که یزدان چه گفتهمی با پیمبر در راز سفت
که منما گمان ای رسول امینکه این مهلت ما به بدخواه دین
بود بهر ایشان نکو در جهانبسی هست بد لیک ز ایشان نهان
امانشان بدادیم این چند گاهکه سنگین نمایند بار گناه
عذابی بود بهر ایشان به کارکه پاینده درآن بمانند و خوار
تو آنی که چو نت نیاکان به جنگفتادند در بند اسلام تنگ
نبی شان ببخشید و آزاد کردنباشد ز داد ای بد اندیش مرد
که برجای آن نیکویی این کنیبه اولاد او کینه آیین کنی
بداری پس پرده ها سرفراززنان و کنیزان خود را به ناز
عیال رسول خدا را چنینبر مردم آری گشاده ببین
برهنه سر آری به بازار و کویکه ببنند شان مسلم و گبر، روی
ولی زین به از چون تو نبود امیدکه مامت جگر بند عمش مکید
بپرورده از خون پاکان تنتشده چون هیون از گنه گردنت
به آل نبی چون شود مهربانکسی کاورد این سخن بر زبان
بگوید که ای کاش آبای منبدیدی دراین نامور انجمن
شدندی زکردار من شادمانبگفتند دستت نبیند زیان
بکوبد سپس چوب بر آن دو لبکه بوسیدی اش مصطفی (ص) روز و شب
نکو می نگویی چرا این چنینکه خرم شدت جان اندوهگین
همه زخم سر بسته ات برگشادز خون جوانان هاشم نژاد
نیاکان خود را چه سازی خطابکه از مردگان نشنود کس جواب
به زودی تو خود نزد ایشان رویوزآنچ ازتو سر زد پشیمان شوی
بگویی نبد کاش دستی مرازبان وقت گفتن ببستی مرا
نمی گشت دستم به چوب آشنانمی زد سرآن گفت ها از منا
پس آن غمزده بانوی داغداربنالید بر درگه کردگار
که یارب به حق رسول انامبکش از بد اندیش ما انتقام
بد آنکس بکن خشم خود را پدیدکه از تن سرشاه ما را برید
سپس گفت با وی که ای مرد دونتو خود ریختی از تن خویش خون
همه آنچه از کینه بد می کنینه بر بیگناهان به خود می کنی
نکندی مگر پوست از خویشتنبه خنجر دریدی هم از خویش تن
به زودی ببینی که خیرالبشربجوید چسان خون فرخ پسر
مپندار آنان که دادند جانبه راه خداوند در این جهان
بمردند و گردیدشان خاک تنکه هستند زنده در ذوالمنن
همه روزی از نور یزدان خورندتن و جان ازان نور می پرورند
به تو بس بود دادگر پادشاهرسول خدا دشمن کینه خواه
اگر چند از گردش روزگارمن استاده ام پیش تو اشکبار
ولیکن به چشمم از آن کمتریکه بر من چنین سرزنش آوری
چه سازم که وارونه گردد سپهرشگفتا ز نیکان بریده است مهر
که آرد سپاه خدا را شکستز قومی که هستند شیطان پرست
بکن هر چه خواهی ز بیداد وکینبه ما اهل بیت رسول امین
که گردد سپاه خدا رستگاردرانجام ابلیس و یارانش خوار
تو خواهی که بنیاد ما از جهانبراندازی و هست برتو نهان
که هرگز نمیرد ز تو نام مابلندیست آغاز و انجام ما
تو نتوانی آیات تنزیل رابپوشانی و وحی جبریل را
همه پستی و خواری و نیستیتو را هست گر در جهان بایستی
وز این ها فزونت رسد از خدادرآندم که آید ز یزدان ندا
که دورند از رحمت کردگارستم پیشه گان تبه روزگار
سپاسم به یزدان که آغاز ماسعادت بد و وحی دمساز ما
در انجام آمد شهادت نصیبکه بینیم مزد نکویی حبیب
بد اختر چو گفتار بانو شنفتبخندید و از روی طعنش بگفت
که درکام دانا بود خوشگوارسخن ها که گوید زن سوگوار
که او هر چه گوید زغم گویداهمی مرگ خویش از خدا جویدا
تو هم تا توانی بزار و بمویدل تنگ تو هر چه خواهد بگوی
چه گفت این ازان بانوی نیکنامرخ خویش برکاشت سوی امام
بپرسید کاین پور بیمار کیستنژاد از که دارد ورا نام چیست