بخش ۱۰۲ - مکالمه ی یزید با اهل بیت و پاسخ حضرت سکینه خاتون اورا
ببردندشان بسته در یک کمندهمه زار و گریان و بازو به بند
بپوشیده با آستین روی خویشفکنده سر از شرم دشمن به پیش
یکایک از ایشان بپرسید نامهمی تا رسید او به دخت امام
بپرسید کاین دخت موینده کیستگرفته به رخ دست خود بهر چیست
چو فرخ سکینه ز وی آن شنفتخروشید و زارید و با وی بگفت
که ما را ز کین تو ای زشت رایکهن چادری هم نمانده به جای
که با وی توان روی خود را ببسترخ خود بپوشیم زان رو به دست
که هستیم در نزد نامحرمانبه ما دوخته دیدهها مردمان
ز گفتار او شد بد اختر غمینبگریید و گفتا به بانو چنین
سیه روی فرزند مرجانه بادکه او داد این خاندان را به باد
ولیکن از این کار ناچار بودکه باب تو با ما به پیکار بود
بکوشید از بهر ملک و شهیندانست بختش و او را شکست
بدو گفت نوباوهٔ شاه دینکه ای دشمن سیدالمرسلین
ز یزدان بکن شرم و چندی منازکه کشتی حسین (ع) پور شاه حجاز
پدرم از خداوند در این جهانبه دین شاه بود آشکار و نهان
به مرگش چنین شادمانی مکنکه گیتی تو را هم برآرد ز بن
بیندیش تا روز محشر جوابچه گویی به پیغمبر کامیاب
گمانت که او خون فرزند خویشدگر آنهمه یار و پیوند خویش
نجوید ز تو ای زنا زاده مردبسا زود کز تو برآرند گرد
چو دید اینچنین خواهر شهریارسر بانوان زینب داغدار