بخش ۹۳ - برداشتن امام علیه السلام بیعت ازگردن اولاد عقیل و پا سخ ایشان
بفرمود زان پس به آل عقیل (ع)که ای نو نهالان باغ خلیل
شما را همین قتل مسلم بس استکه تا حشر گریان بود هرکس است
ازیدر سپارید راه وطنبمانید در خانه ی خویشتن
نخواهم که با من سوی کربلابیایید و بینید رنج و بلا
شنیدند ازشاه چون این سخنعقیلی نژادان شمشیر زن
زده دست یکسر به دامان اوبه زاری نهادند برخاک رو
بگفتند کای یادگار رسولروان علی جسم و جان بتول
پس از مرگ مسلم ببراد –مهرزیکسر عقلیی نژادان سپهر
بر جنگجوی سپهبد به خونپس از وی بگو چون بمانیم چون؟
سراو بریده تن ما درستبه دنیا چنین زنده گی کس بجست
جهان را هنوز از غبار سپاهنپیچیده بر تن لباس سیاه
ننالیده نای و نغزیده کوسنخورده اجل برسواران فسوس
درخشیدن تیغ گیتی فروزنکرده به چشم یلان تیره روز
کمان ها نباریده باران تیرنگشته زخون پهنه چون آبگیر
برابر نگشته سپاه ازدو سویبه میدان نگشته یلی رزمجوی
نه رفته سری برفراز سناننه بگسسته از دست مردی عنان
نه پیموده سم ستوری زمیننه گشته نگون جنگجویی ز زین
نزیبد زما روی برگاشتنشه خویش را خوار بگذاشتن
تودانی که هریک چو اسب افکنیمجهانی سپه را زجا بر کنیم
چو ساز نبرد دلیران کنیمهمه جامه از چرم شیران کنیم
نه بوطالب راد ما را نیاست؟که پشت و پناه شه انبیاست
نه ما را برادر پدر شیر حقکه بازوی دین بود و شمشیر حق؟
نه ما راست فرخنده شاهی چو توکه گیتی ندیده پناهی چو تو؟
سرافراز مسلم بد از ما تنیکند کم چو یک خوشه خرمنی
همان دست و بازو همان تیغ و چنگکه او داشت ماراست درروز جنگ
مبین خوار بردوده ی خویشتنکه بدخواه سوزند و لشگر شکن
همه یاور و دستیار توایمبه دشت بلا جان نثار توایم
پی رزم بد خواه آماده ایمروان و تن و سر تو را داده ایم
تو خود گو چرا مردی اندوختیم؟سواری برای چه آموختیم؟
برای نبرد ار نبود اوستادچرا تیغ راندن به ما یاد داد؟
زنان را پس پرده بودن نکوستهمه مرد را جوش و جنگ آرزوست
ز عمزاده گان شاه چون این شنیدوز ایشان چنان عزم مردانه دید
بسی آفرین ها به هریک بخواندوزان پس سپه را از آنجا براند
چو اندر ذباله شهنشه رسیدزکوفه یکی مرد از ره رسید