بخش ۴۷ - انجمن شدن یاران جناب مسلم
برفت و بیامد فرستاده زودبدو برشمرد آنچه بگذشته بود
زکردار مردان مذحج نژادهم ازکار فرمانده ی بد نهاد
چو آن داوری مسلم سرفرازشنید ازفرستاده ی خویش باز
چنین داد یاران خود را پیامکه هان ای دلیران جوینده نام
سرافراز هانی به بند اندر استگرفتار بد خوی زشت اختر است
برای من این رنج بروی رسیدمر این بار در یاری من کشید
بود گنج اندر دم اژدهابکوشید کز بند گردد رها
بگفت این و پوشید ساز نبردبرون شد زکاشانه فرزانه مرد
ز درگاه سالار برخواست غوهمه گرد گشتند مردان گو
بدان شیر مرد از پی کارزارشدند انجمن چار باره هزار
دوطفل خود آن هاشمی زاد گردبه بر خواند پنهان به قاضی سپرد
جم اهرمن سوز رزم آزماینشست ازبر باره ی باد پای
خروشان و جوشان چو ابر سیاههمی سوی دژ راند با آن سپاه
علم ها به گردون برافراشتندبه دارای دژ نعره برداشتند
که ای بد گهر دیو پر رنگ و ریوزجانت برآریم اکنون غریو
همین باره با خاک پست آوریمتو ناپا کخو را به دست آوریم
هم ایدر بنه پا برون از سرایکه دیگر نمانیم مانی ز جای
ز کوفه یکی بانگ برشد به ابرچنان چون زیک بیشه غژمان هژیر
زهر سو بدان دشمن کینه ساززبان ها به دشنام کردند باز
برآوای گردان پولاد پوشچو دارنده ی دژ فرا داد گوش
سراسیمه دروزاه ی باره بستپر اندیشه اندر پس در نشست
نبودش ز یاران تنی شصت بیشازآنان تنی چند را خواند پیش
بگفتا خرامید از ایدر به کویبدین فتنه جویان نمایید روی
به امید و بیم و به افسون مگرپراکنده سازید شان سربه سر
بگویید کایدون ز شامی سپاهبدین سو گروهی رسد کینه خواه
ندارید با آن سپه تاب جنگمسازید برخویشتن کار تنگ
شما را ازین فتنه جویی چه سود؟جز این کز سر خود برآرید دود
برفتند و آن لشگر بی شمارپراکنده کردند و برگشت کار
وزان بی وفایان نستوده راینماندند جز چند تن بربه جای
شبانگه که مسلم زبهر نمازبه سوی پرستشگه آمد فراز
نبد همره آن خداوندگاربه جز سی تن ازمردم نابکار
زمسجد به سوی سرا چون چمیدازآنان یکی نیز با خود ندید
تفوباد بر روی ورای همهبه پیمان نا دیرپای همه