گنج

بخش ۳ - در ستایش حضرت رسالت پناهی صلی الله علیه واله گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۵ بیت
بهین نقش کلک جهان آفرینپرستنده ی خاص جان آفرین
به خلق اولین جلوه ی کردگاربه دین آخرین آیت استوار
شه ابطحی داور یثربیجهان را خدیو و خدا را نبی
ملک لشگر و آسمان پیشگاهرسولی که پیغمبران راست شاه
محمد که بر چهر دین غازه زوستهمه آفرینش پر آوازه زوست
مراو را چو پروردگار آفریدنمود از رخش صورت خود پدید
نشان گر نبود او زهستی نبوددر آفاق یزدان پرستی نبود
به جسم جهان جان تک پاک اوجبین سوده نه چرخ بر خاک او
به چنبر درش گردن راستینعیان دست دادارش از آستین
زهی بنده کز فر فرخنده گیخداییش در کسوت بنده گی
رخ کبریا صورت آرا شده ستزدیدار او آشکارا شده ست
جمالش که نور علی نور بودفروزنده ی آتش طور بود
ز قهرش خبر داده طوفان نوح (ع)ز مهرش تن بوالبشر(ع)دید ر وح
از او کرده داوود (ع) آهنگریوزو دست جم برده انگشتری
ازو رفته سوی فلک با شتابمسیحا(ع) به مهمانی آفتاب
بنای صنم خانه درهم شکستنمانده نشان از بت و بت پرست
به دین پروری چون فرو کوفت کوسبمرد آتش موبدان محبوس
چو شد شعله ی نارخشمش بلندشرر زد به زرتشت و استا وزند
شرار شکوهش برآورد دودزقسیس و ترسا و حبر و جهود
زتیغ سر انگشت او یافت بیمکه گشت اسپر بدر رخشان دو نیم
چو او را گه زادن اندر رسیدشد از معجزش بس شگفتی پدید
به ایوان کسری درآمد شکستشد آتشکده ی پارس با خاک پست
ز دریای ساوه نجوشید نمز دشت سماوه بجوشیدیم
درآن شب که فرمان معراج یافتبه سرزین شکوه ایزدی تاج یافت
گشاد از هوا طایر سدره پربراقی بیاورد طاووس فر
براقی که چون پویه اوری شدیازآن سوی امکان فراتر شدی
بدان باره بنشست پیغمبراگشاد آن عقاب بهشتی پرا
به یکدم شد از بنگه خاکیانبدان سوتر از کاخ افلاکیان
چو بر ذروه ی عرش حق پا نهادلب عرش بر پای او بوسه داد
سخن کوته آنجا رسید آن جنابکه از یار چیزی نماندش حجاب
جهان بینش دید آنچه بایست دیدبه گوش آمدش هر چه باید شنید
بدین پیکر خاکی آن سرفرازبرفت و بیامد ز معراج باز
نه در خواب بود و نه در بیخودیبه بیداری و فره ی ایزدی
شد و آمد آن داور دین چنانکه لفظ شد آمد رود بر زبان
سخن گفت آن شب به صورت جلیخدا با رسول از زبان علی(ع)