گنج

بخش ۲۸ - در بیان مامور فرمودن امام(ع)حضرت ابوالفضل العباس را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۱ بیت
چو روز دگر بر هیون سپهردرخشنده هودج بیاراست مهر
خداوند دین داور حق پرستزخلوتگه آمد به جای نشست
به بر خواند فرخنده عباس راسپهدار دین زبده ی ناس را
بدو گفت:کای از پدر یادگارشتربان بخواه و هیونان بیار
حرم را عماری به اشتر ببندکه زی مکه باید شد ای ارجمند
یل گیتی افروز با آفرینسپهدار نام آور شاه دین
خداوند دین را ستایش نمودوزان پس فرستاده ای راسرود
که آرد ز هامون شتربان گلهگزیند ازآن پس هیون یله
به فرمان سالار فرخ نژادفرستاده ای شد به هامون چو باد
همه ساربانان به بر خواند و گفتسخن ها کز اسپهبد شه شنفت
شتربان چوآگه شد ازسرگذشتبه شهر اندر آورد اشتر ز دشت
کشیدن اشتران رابه زرین مهاربه هر یک بزد هودجی شاهوار
ز رویین درا چون درآمد خروشسپهبد رسید آن خروشش به گوش
زجا جست مانند پرآن تذروبیفراشت بالا چو یا زنده سرو
به اهل حرم گفت میر جوانکه وقت رحیل است ای بانوان
برآمد زگفتار سالار نیوزاهل حریم شهنشه غریو
به پا خاست خاتون مریم کنیزهمه بانوانش به همراه نیز
خروشان و جوشان رده درردههمه دل پریشان و ماتمزده
خرامید ازپرده زینب برونچو مهر ازپس پرده ی نیلگون
جدا شد یکی زان میان با شتابچنان ذره از پرتو آفتاب
برفت و به عباس داد این خبرکه آمد مهین دخت خیرالبشر
شنید این چو اسپهبد ارجمندبیفراخت بالا چو سرو بلند
کشید ازمیان دشنه ی سر درودرآن انجمن گشت او پیشرو
بزد نعره چون ضغیم پرزخشمکه ای اهل یثرب بپوشید چشم
که چون مه برون شد زبرج سرایبهین دخت پیغمبر پاکرای
جوانان هاشم نژاد گزینبرآهیخته ازمیان تیغ کین
زده حلقه یکسر درآن انجمنپس و پشت عباس شمشیر زن
زگلبرگ رخ بر زمین لاله پاشبرآمد به گردون غو درو باش
ندا آمد از کردگار جلیلبه شاگرد شیر خدا جبرییل
که بردار فوجی زخیل ملکچمان شو به سوی زمین ازفلک
چو رفتید یک سو به شیب ازفرازغلامانه بر دخت شاه حجاز
به پوزش درود و نیاز آوریدبه پاس شکوهش نماز آورید
ملایک رده بر رده صف به صفهمه اندر آن بزم بهر شرف
پر و بال سازید فرش ترابکه تا بگذرد دختر بوتراب
زگردنده گردون سروشان همهچو رعد بهاران خروشان همه
چمیدند سوی زمین پرفشانبدانسان که دادار فرمودشان
همه گستراندند پرهای خویشکه خاتون براو بر نهد پای خویش
سخن کوته آمد برون دخت شاهبه کوی ازحرم همچو یک چرخ ماه
به هودج درون شد چو رخشنده مهرابر هودج نیلفام سپهر
دگر بانوان شه راستینابر ناقه گشتند محمل نشین
چو گشتند آن پرده گی ها سواربه برخواست شه باره ی راهوار