بخش ۱۲۱ - نمودن امام اصحاب گرام مقامات و درجات هر یک را دربهشت
نه درسر- به جز شور دلدارشاننه در دل به جز خواهش یارشان
به خود جمله را یار و دمساز دیدبه سر نهان محرم راز دید
حجاب ازسر چشمشان باز کردهویدا به ایشان همه راز کرد
دو انگشت از یکدگر برگشودبه ایشان نمود آنچه باید نمود
به آن نامداران با فرهیاز آن سوی پرده بداد آگهی
بدانجا که شاید چو لختی نگاهنمودند یاران فرخنده شاه
بدیدند بی پرده روی نگارهمان دل فریبنده ی جانشکار
زهر چیز خود چون که رخ تافتندز هرچ آن بباید خبر یافتند
به جایی که عقل اندر آن پا به گلرسیدند و دیدند با کام دل
رده در رده حور مینو سرشتستاده به گلزار خرم بهشت
گرفته به کف هر یکی جام نورپر از باده ی جانفزای طهور
همه قد چو طوبی بیاراستهبه خود غنج و زیور بپیراسته
بدان تشنه کامان جام بلابه ایما بدادند بر خود صلا
که ماییم مشتاق روی شماگرفتار و پابند موی شما
یکی رحمت آرید بر حالمانبرآرید از مهر، آمالمان
سوی ما زدنیا سپارید گامز دیدار ما را برآرید کام
اگر چند فردوس ماوای ما استولی چون جحیم از فراق شما است
بدین چهر و بالای ما بنگریدسوی باغ جنت یکی بگذرید
بر ما که از آب صافی ترستشما را همه بالش و بسترست
زسرچشمه ی نور و غلمان و حورخدا را چه دیدید یاران قصور؟
که دل برگرفتید ازمهرشاننکردید شاداب از چهرشان
نمانید ما را دراین اشتیاقکه دیگر نداریم تاب فراق
چو دیدند یاران فرخ سرشتسمن صورتان ریاض بهشت
دل از غیر دلدار پرداختندسر و جان و هوش و خرد باختند
همین بد که درعشق دادند جانبه دل می خریدند تیغ و سنان
الا تا نگویی که یاران شاههمان با وفا جان نثاران شاه
بدادند سر بهر حور و قصورویا بهر تسنیم و آب طهور