گنج

بخش ۱۱۸ - برداشتن امام بیعت خویش را از اصحاب و رفتن گروهی از ایشان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۳ بیت
چو گردید ازکین چرخ بلندشه شرق درباختر شهربند
جگر گوشه ی سیدالمرسلینحسین آن جهانداور بی قرین
برافراشته خرگه اندر نشستچو بر عرش دادار بالا و پست
سرافراز یاران شه با نیازبدو برنیایش نموند ساز
به پوزش برآن خداوند دینبسودند رخسارها – برزمین
چو لختی برآمد –گشود آن جنابدر از پر گهر درج یاقوت ناب
بدانسان کز آن شاه در خورد بودزمانی جهان آفرین را ستود
نبی (ص)و علی (ع) را ثنا کردسازپس آنگه به یاران چنین گفت باز
بدانید و آگاه باشید – هانکه اندر چنین ورطه ای ناگهان
مرا روی داده یکی کارسختکه برمن بگرید ازآن چشم بخت
که ای نامداران پاکیزه دینزجان آفرین برشما آفرین
ندانم به روی زمین سربه سرزیاران خود کس وفادارتر
ندارند دست ازمن این قوم دونمرا تا نریزند برخاک و خون
ولی جز من این لشگر بی شماربه آزردن کس ندارند کار
شما را من ای نامور یاورانبزرگان و آزاده گان و سران
تن آزاد کردم ز پیمان خویشرها ساختم دل ز فرمان خویش
کشیده است تا شب پرند سیاهسوی مسکن خود سپارید راه
به جمازه ی شب سواری کنیدتن و جان خود را حصاری کنید
پس آنگه به فرزند فرمود بازچراغ سراپرده خاموش ساز
از آنرو که درتیرگی شرم نیستکسی را - زروی کس آزرم نیست
برآورد از دل جوان آه سردهمه شمع خرگاه خاموش کرد
چو شد جای تیره چراغ وفابگشتند برخی به یاد جفا
گروهی که بودند دنیا پرستکشیدند از یاری شاه دست
بجستند از جای و زان انجمنبرفتند زی بنگه خویشتن
برون رفت هر کس که بیگانه بودبماند آنکه در خورد آن خانه بود
چو بیگانه یکران از آنجا براندخدا خانه با آشنایان بماند
مقیمان آن خانه با درد و داغچو روشن نمودند زان پس چراغ
پراکنده شه دید یاران جمعبه جز چند پروانه بر گرد شمع
همه شعله ی عشق افروختهپر و بال خود رابدان سوخته
نه درتن دگر پر پروازشاننه جز عشق جانان کس انبازشان
همه لعل کان بدخشان عشقهمه پر بهار در عمان عشق
همه عشق بازان آن شهریارزخود بی خبر محو دیدار یار
همه دشمن شوکت و شان و فرهمه جان فروشان ز پا تا به سر
همه میگساران پیمانه نوشدرون ها پر از راز و لب ها خموش
سپهر فنا را همه آفتابمیان خالی از خویشتن چون حباب
همه دل نشان کرده و جان و سربر ناوک مرگ و تیغ خطر
خداوند آن بنده گان را چو دیدبه پاکیزه دیدارشان بنگرید
همه خویش را دید از رویشانبرون کرده سر از بن مویشان
به چشم نهان هر قدر بنگریددرون و برونشان پر از خویش دید
بلی! ما و من ازمیان چون رودشوی تو همه اوی و او تو شود
تهی کاخ دل چو ز شیطان شوددرآن جا خداخانه یزدان شود
از آن پس که آن آزمون کردشانستود و نوازش فزون کردشان
پی حکمتی پس چنین گفت بازبه هاشم نژادان شه سرفراز