گنج

بخش ۱۰۲ - رسیدن امام علیه السلام به زمین کربلا وایستادن اسب آن حضرت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۲ بیت
از آن شد پیاده شه حق پرستبه زین دگر باره گی بر نشست
چنین تا به شش اسب را شد سوارنگشتند زان شش یکی رهسپار
چو این دید شاه پیمبر نژادبه یاران فرخنده آواز داد
که این بوالعجب جای را چیست نام؟یکی داد پاسخ چنین با امام
بود غاضریات این سرزمینکز آن باره ی شاه شد سهمگین
بفرمود فرزند خیر البشرکه این دشت را هست نام دگر
برآورد گوینده چون نی نواکه باشد دگر نام او نینوا
بدوگفت سبط رسول (ص) امینکه نام دگر او هست شاطی الفرات
شه راز دان باز گفتا بدوگرش نام دیگر بود بازگو
هم او گفت:ای شاه اهل ولابود نام این سرزمین کربلا
شهنشاه فرمود اگر کربلا استمرامنزل محنت و ابتلا است
بود این زمینی که دادم خبرازین پیش پیغمبر راهبر
همان وادی سوک وماتم بودهمان جای رنج دمادم بود
همانجا که از کین شمر شریرشود زینب بی برادر اسیر
زمین غم وپهنه ی ابتلا ستدراو تربت پاک اهل ولاست
چو لختی چنین گفت با اشک وآهبفرمود آن خسرو کم سپاه
گشایید بار اندر این سرزمینکه ماراست منزلگه آخرین
درآن پر بلا پهنه ی غم فزایسراپرده ی شاه شد عرش سای
به فرمان شه نامداران دینگزیدند منزل درآن سرزمین
درآن دم به دانای راز نهفتسر بانوان ام کلثوم گفت:
که ای تاجور شاه پیروزگربهین یادگار از نیا وپدر
کدامین دیار است این سرزمین؟که از دیدنش گشتم اندوهگین؟
به خواهر بفرمود دانای رازکه ای بانوی بانوان حجاز
پس ازجنگ صفین من وباب خویشچو زی مرز خود ره گرفتیم پیش
فتاد اندر این پهنه مارا گذارفرود آمداز باره آن شهریار
نهاد آن خدیو زمین و زمنسرتا جور درکنار حسن
یکی لحظه چشمش فرو شد به خوابچو ازخواب بیدار شد آن جناب
خروشان شد وگریه آغاز کردره ناله ازنای دل باز کرد
ازو شد پژوهنده فرخ حسنکه ای تا جور باب والای من
دل ازهر غم ورنجت آزاد بادچه اندوه بد کت چنین روی داد؟
بدو گفت دارای دین بوترابکه دید اندر این دم روانم به خواب
شده این زمین همچو دریای خونحسینم (ع) در آن موج خون باژگون
بسی بر تپید و ورا هیچ کسنگردید غمخوار و فریاد رس
بگفت این و افشاند از دیده آبپس آنگاه فرمود با من خطاب
که برتو اگر این بلا بعد از اینرسد ناگهان اندر این سرزمین
چه خواهی نمود ای گرامی پسر؟شکیبا ویا گردی آسیمه سر؟
بگفتم همی خواهم ازکردگارکه بخشد شکیبم درآن سخت کار
چو این راز بشنید بانو زشاهبه سر بر پراکنده خاک سیاه
همی برگل آهسته زیر نقابفرو ریخت از نرگسین اش گلاب
چون این زینب از خواهر خویش دیددمان سوی فرخ برادر دوید
بزد دست ودامانش محکم گرفتبه برگل گل از لاله شبنم گرفت
بگفت ای روان نیا وپدربه جا مانده از دوده ی نامور
همانا که بر مرگ تن داده ایبه راه اجل چشم بنهاده ای
بدو گفت شاهنشه نینوابلی ای ستمدیده ی بینوا
چو بانو شیند این ز شاه زمنبزد لطمه بر چهره ی خویشتن
به سوی برادر همی بنگریستبه زاری چو ابر بهاری گریست
ز افغان آن بانوی محترمبرآمد خروش از زنان حرم
چنین با خداوند دین گفت بازمهین دختر حیدر سرافراز
که ما را سوی تربت مصطفی (ص)ببر ای شهنشاه اهل ولا
بدو گفت شاهنشه عالمینفروغ جهان بین زهرا حسین
که ای روح قدسی تو را پرده دارنبینی که این لشگر نابکار
گرفتند بر من سر راه تنگهمه نیزه وتیغ و زوبین به چنگ
کجا سوی درگاه خیرالبشرتوانم از اینجای شد رهسپر
همانا ندانی که جان آفرینمرا کشته خواهد دراین سرزمین
چو از شاه بانو شنید این سخنبزد چاک بر جامه ی خویشتن
نگون گشت برخاک وبیهوش شدتو گفتی که از پیکرش توش شد
چو لختی چنین بود آمد به هوشچو مرغ ازدل زار برزد خروش
به بالینش آمد شه راستینبسایید برچهره اش آستین
بدو گفت: کای خواهر داغدارچو بینی مرا کشته درکارزار
گریبان مکن چاک ومخراش رویپریشان مکن سنبل مشکبوی
صدا را به آه ونوا را بلندمکن ای دل افسرده ی مستمند
بگفت این واو را به فغان وآهبیاورد و بنشاند در خیمه گاه