شمارهٔ ۱۳ - در مدح میرزا حسن خان نایب الحکومه گوید
عید قربان آمد ای دلبر شوم قربان توساغری می ده که جان سازم فدای جان تو
نیست کاری جان فدا کردن به راه دوستانجان چه باشد آنچه دارم آن شود قربان تو
من کدامم کیستم از خود چه دارم چیستم؟از تو دارم هرچه دارم جمله باشد آن تو
در منای عشق بوسم دست و بازوی قضاگر نهد روزی به حلقم خنجر برّان تو
روز محشر می نمایم بر شهیدان فخرهاگر به خون خویش رنگین بنگرم دامان تو
دانه و دام دلم شد در بیابان الستخال هندوی تو و گیسوی مشک افشان تو
همچو مرغ بسمل اندر خون خود پر می زنددر درون سینه دل از حسرت مژگان تو
در بهشت ار نیست ثعبان از چه رو باشد همیدر بهشت روی تو آن زلف چون ثعبان تو
لؤلؤ و مرجان ز درج دیده می ریزم همیروز و شب از اشتیاق لؤلؤ و مرجان تو
هیچ نندیشد ز خشم خواجه ی آزادگانمن عجب دارم ز کار نرگش فتّان تو
صدر نیک اختر حسن خان آنکه گردون گویدشحلقه ام هستم من اندر باب عزّ و شأن تو
منشی گردون بدو گوید که من هستم همیخوشه چین خرمن افکار مدحت خوان تو
گویدش مه می کنم من در سپهر منزلتکسب نور از آفتاب خاطر تابان تو
سعد اکبر گویدش من آن مبارک بنده امکه بروبم با مژه گرد از بر ایوان تو
گویدش ناف غزال چین که من خون می خورمکز چه عنبر بار باشد کلک تنک افشان تو؟
ای سپهر عزت و رفعت که جا دارد همیگر بگویم هست کیوان چاکر دربان تو
روح قاآن می برد اندر بیابان عدمسجده از خجلت به پیش جود بی پایان تو
نفکنی هرگز به عارض چین و بر ابرو گرهگر شود خلق جهانی فی المثل مهمان تو
صاحب خلدی و نیران گر بگویی نیستممهر تو خلد تو باشد قهر تو نیران تو
تا تو کردی جای اندر مسند فرماندهیهِشت هر گردنکشی سر بر خط فرمان تو
هست کرمانشاه اکنون باغ داد کسرویکاندرو روید گیاه عدل در دوران تو
تو علی و آل او را پیروی در دین حقشافع جرم تو در محشر بود ایمان تو
کی تو را پروا بود از سوزش نار جحیمچون نخوابد تا سحرگه دیده ی گریان تو
حلّه ی رحمت ز مهر مرتضی پوشیده ایتا نبیند کس به محشر پیکر عریان تو
هر که زد کوس هنر در پهنه ی دانشوریتیغ بشکست و سپر انداخت در میدان تو
تو نه مرد باده و جامی تو را کافی بوددر تنور دل کباب سینهٔ بریان تو
تا دَمَد هر صبحگه رخشنده شید از خاورانپرتو افکن باد مهر عارض رخشان تو
فخر کن الهامی از رفعت به مرد شیروانزان که مدح صدر باشد زینت دیوان تو