گنج

شمارهٔ ۱۱ - وله فی المدح

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ام۲۷ بیت
هلال غره ی شوّال را زدوده حسامپدید گشت چو تیغ خدایگان ز نیام
چه روی داده ندانم هلال را کاین سانخمیده پشت بر آمد ز چرخ مینافام؟
خود ار به روزه گشودن جواز داد چراستچون روزه داران لاغر تن و ضعیف اندام؟
به شکل سیمین جامی پدید گشت و درینکنایتی است که از می کشید باید جام
کنون به گوشه ی ابرو هلال رندان راخبر دهد که سر آمد زمان ماه صیام
حرام کرد می، ار زانکه ماه روزه به ماکنون مباح شد آن می که پیش بود حرام
مقیم مسجد بودم مهی اگر چه کنونکنم به میکده سالی اگر دهند مُقام
زمان بزم خواص آمد و فراغت و حالهزار شکر که رستم ز ازدحام عوام
کنون رکوع صراحی به بزم مستان بینبه ماه پیش دیدی بسی رکوع امام
بنوش باده به فتوای من به ناله ی چنگبویژه از کف مه طلعتی لطیف اندام
کسی که کشتهٔ تیر نگاه یار نگشتعجب مراست که چون می نهد به محشر گام؟
بنوش جامی و جامی مرا بده که کشمبه طاق ابروی عمّ شهنشه اسلام
حسام سلطنت آن نامور امیر که هستدرنده ناخن تیغش چو پنجهٔ ضرغام
برد ضیا ز فروغ ضمیر او خورشیدکند حذر ز نهیب حسام او بهرام
زمانه بودی چون بُختی گسسته مهاربه دست او نسپردی گرش خدای زمام
نه باد راست به آیین عزم او جنبشنه کوه راست به کردار حزم او آرام
خدایگانا در نامه ی ملوک جهانترا نخست به مردی نگاشت باید نام
دل عدو شکرد هیبت تو چون زوبینصف سپه شکند صولت تو چون صمصام
ملک به است ز کیخسرو [و] ز افریدونتو در نبرد دلاورتری ز رستم و سام
شهان جهان بگرفتند اگر به تیغ و سپاهتو شهر و باره گشایی همی به پیک و پیام
هر آنکه گردش چشمی نظر ز لطف تو دیددگر نگردد گرد دلش غم ایام
چو پسته هر که نخندد به عهد تو ز خوشیزمانه اش به در آرد [ز] پوست چون بادام
اگرچه چرخ بپرورد شیرمرد بسیزمانه را چو تو شیری برون نشد ز کنام
که جز تو پیکر گردان درید با دم تیغ؟که جز تو گردن مردان کشید در خم خام؟
هلال نیست که گردد پدید هر سر ماهز رشک تیغ تو کاهد به چرخ بدر تمام
همی بگردد تا گرد خاکدان افلاکهمی بتابد تا در دل فلک اجرام
ز فیض رحمت پروردگار و رأفت شاهتو را سعادت جاوید باد و عزّ مدام