شمارهٔ ٩ - مستزاد
بر آینه سرمه سیه ریخته بینطوطی روان بحلق آویخته بین
زان سنبل ترز انشاخ شکر
چون نرگس مست را برانگیخت ز خوابسبحان الله فتنه انگیخته بین
میگفت دلمدر دور قمر
افسوس که عمر رفت بر بوک و مکراز رفته دگر چه سود امبار دگر
توفیق خدا باشدیابیم مراد دل
گرهست دلم شاد غمم نیست ازینکاصحاب خرد را بهمه حال نظر
بر حکم قضا باشددر غی و رشاد دل
ای آنک دل از تو بر نگیرم هرگززان یاد همی دار که با من بستی
میدانپیمان
دریاب که جان رسیدست بلبلب بر لب من نه ایصنم تا بینند
بشتاباصحاب
وه وه که دلم ز آتش عشق تو بسوختای آب روان بلطف مانند میی
آری و اللهبی اکراه
کفتم ز سر لطف که ای طرف پسرزان پیش که مور صف کشد گردشکر
خواهم نفسی ز صحبتت آسودندانم که رضا داری
از شام شراب دادنت تا بسحروانگه که فرو شد از سر مستی سر
گویم که میان ما چه خواهد بودنآئین وفا داری
ای روی تو بر سپهر خوبی ماهیاز بند غمت بر غم هر بد خواهی
آزادم کندانم غم عشقت دل من شاد کند
تا کی ز غم عشق تو هم گه گاهیدلشادم کن
ای چشم سیاه تو بلای دل منمشتاق تو شد دلم برای دل من
برخیز و بیاگر خواجه ترا روزها رها می نکند
آخر شبکی بهر رضای دل منبگریز و بیا