شمارهٔ ۵ - ایضاً له
تا ابروی تو بدلربائیانگشت نمای چون هلال است
دارد ز جمال تو خجالتخورشید که مظهر جمالست
ای از تو جهان حسن آبادایزد همه حسنها ترا داد
از عین کمال در امان بادحسنت که بغایت کمال است
یک صبحدم ای نسیم خوشبویبگذر بسوی نگار و بر گوی
کز مویه تنم شدست چون مویوز ناله زار همچو نال است
مائیم ز عشقت ای پریوشبا چشم و دلی پر آب و آتش
از هجر تو نیست زندگی خوشباز آی که نوبت وصال است
دل کز تو صبور گشت یارادل نیست که هست سنگ خارا
گر هست ترا شکیب ما راباری ز تو صابری محال است
گفتیم خیال چون تو ماهیبینیم بخواب گاهگاهی
لیک از غم چون تو دلپناهیخواب آیدم این هوس خیال است
گر ابن یمین ز عشق رویتبر باد شود چو خاک کویت
بیرون نپرد ز دام مویتمرغ دل او که بسته بال است