گنج

شمارهٔ ٧ - انوشیروان و موبدان

بنام خدائی که هستی ازوستز بر دستی و زیر دستی ازوست
فروزنده شمع کیوان وهوررساننده روزی مار و مور
نگارنده چهره ماه و مهربرارنده سقف گردان سپهر
وز آن پس درودی که جان پروردبکردار دانش روان پرورد
از انکس که جانها بفرمان اوستبدانکس که لولاک درشان اوست
محمد رسولی که یزدان پاکبمهر وی آراست این تخت خاک
رسولی که از فره ایزدینپوید بجز بر ره بخردی
درود فراوان ز یزدان پاکبر آن نازنین پیکر تابناک
پس آنگه بدانها که جان باختندسر داد و دین را برافراختند
نخستین بر اولاد و اعقاب اووز انپس بر اصحاب و احباب او
که بودند هریک بفرهنگ و رایجهانرا بنویی یکی کدخدای
گذشتند وزان هر یکی یادگارسخن ماند چون گوهر شاهوار
الا ایهنرمند پاکیزه رایز من بشنو ار هوش داری بجای
چو خواهی شدن زینسرای سپنجبمان یادگار از پس خویش گنج
نه گنجی که باشد پر از خواستهبزر و بگو هر بیاراسته
یکی گنج نو باید افکند بنکه باشد زر و گوهر آن سخن
کنون باز گویم یکی داستانسخن جمله از گفته راستان
شنیدم که کسری شه دادگرکه دیهیم از و بود با زیب و فر
زهر کشوری موبدی را بخواندفراوان سخنها ز حکمت براند
چنین گفت با موبدان شهریارکه تا من بگیتی شدم کامکار
نگشتم دمی از ره بخردینجستم بجز فره ایزدی
ببیچارگان بر نکردم ستمجهان شد ز دادم چو باغ ارم
بداد و دهش عالم آراستمهمه نام نیک از جهان خواستم
کنون چون زمانم سرآید همیبتلخی روانم بر آید همی
بخواهم که ماند ز من یادگاریکی گنج پر گوهر شاهوار
که تا هر که بر خاک من بگذرداز انگنج حکمت گهرها برد
بر او موبدان آفرین خواندندمر او را شه پاکدین خواندند
چو شد گنج نوشیروان ساختهز خاکش بگردون برافراخته
وزانپس به دیوار آن دخمه برسخنها نوشت آنشه دادگر
بدان تا کسی کو شتابد براهبدان دخمه آید ببالین شاه
از آن پندها بهره گیرد همیز داد و دهش توشه گیرد همی
کنون در دل ای نامور هوش دارسخنهای نوشیروان گوش دار
نخست آنکه تا روز و شب را مداربود از حوادث شگفتی مدار
دگر آنک زنده مخوان خویش راچو مرهم نیابی دل ریش را
ترا زنده گفتن نیاید درستاگر زندگانی نه بر کام تست
دگر آنک بینا دل هوشیارز کاری پشیمان نگردد دو بار
دگر آنک باش از کسی بر کرانکه شادی کند از غم دیگران
بزرگی بآزار جوید همیگل راحت ار خار بوید همی
دگر آنک با مردم بیهنرمکن دوستی رنج در وی مبر
که هرگز نیابی ازو ایمنینه در دوستی و نه در دشمنی
دگر آنک چون دادت ایزد خردکه تا نیک را باز دانی ز بد
چرا با کسی دوستی میکنیکه با دوستانت کند دشمنی
دگر آنک حق گوی با هر کسیوگرچه بتلخی گراید بسی
میندیش و حق گوی ابن یمینقل الحق بفرمود دارای دین
دگر انک گر هوش دادت خدایحذر کن ز نادان دانش نمای
بپرهیز ازو عمر ضایع مکنز من یاد دار این گرامی سخن
دگر انک هر کو ز خود داد دادازو پیش داور میارید داد
دگر آنک گر راز خواهی نهفتز دشمن-نبایدش با دوست گفت
دگر آنک از خویش کمتر زخویشمجوی ای پسر نوش از درد نیش
که در آب مردن بر هوشیاراز آن به که غوکت دهد زینهار
دگر آنک هر کس که او خرده دیدزیانی بزرگش بباید کشید
دگر آنک باشد توانکر کسیکه بر اندکی شکر گوید بسی
دگر آنکه گر کهتری مه شودز همتای خود در هنر به شود
بخردیش دانی که داند کسیکه بهره ندارد ز دانش بسی
دگر آنک شرمنده ترانکس استکه گلهای دعویش خار و خس است
نگیردد گر شمع جانش فروغچو در انجمن گفته باشد دروغ
دگر آنک گر باز جوئی بسینیابی فرو مایه تر زان کسی
که دارد توانائی و دستگاهنگردد دلش نرم بر داد خواه
دگر آنک مغرور تر آنکس استکه داد از پی نسیه نقدی ز دست
دگر آنک بی جرم اگر در پسیسخنهای زشت از تو گوید کسی
چنان دشمن کز تو آن راز گفتبه از دوستی کان سخن باز گفت
دگر آنک هر کس که دارد خردنباید که چیزی گزافی خرد
که هر کس که چیزی خرد بر گزاففروشد بحکم خرد بر گزاف
دگر بنده ئی کش خریدی بزربود از شکم بنده آزاد تر
دگر آنک گر مرد دانا بودبمیدان دانش توانا بود
چو با دانشی بخردی یار نیستگل دانش او جز از خار نیست
دگر آنک از دور گردان سپهرکسی گر نشد آگه از کین و مهر
بآموختن رنج در وی مبرکه این شاخ هرگز نیاید ببر
دگر گر نخواهی توای نامجوکه بد گویدت کس بدکس مگوی
دگر آنک هر کس که بر نام تونهد یک دو گام از پی کام تو
بده پایمزدوی از گنج خویشکه تا کام دل یابد از رنج خویش
دگر آنک هر کو بود کینه دارنباشد بر او مهربان هیچ یار
دگر آنک رنج فراوان کشیچو کشتی براه بیابان کشی
دگر آنک دیوانه خوانند و بسکسی را که نابوده جوید ز پس
دگر آنک پیکار با کس مجویسخن جز باندازه خود مگوی
دگر آنک سرگشته مانی همیچو ناکرده را کرده دانی همی
دگر آنک آزرم مردم بجویکز آزرم ماند بجای آبروی
دگر آنک با زیر دستان خودبکار آورد مکر و دستان خود
ز بر دست او دارد او را فسوسرخش گردد از شرم چون سندروس
دگر آنک چون پرده کس دریکند با تو گیتی همان داوری
دگر آنک هرگز پشیمان نشدکسی کو هوا را بفرمان نشد
دگر آنک آئینه کار خویشهمی دار در پیش دیدار خویش
که چون دیده باشی بدو نیک کارز فرزانگان خواندت روزگار
دگر آنک نه بیم دارد کسیکه آزار مردم نجوید بسی
دگر آنک بر گفت خود کار کنکه تا از تو دارند باور سخن
دگر آنک قدر بزرگان بدانسخن پیش ایشان باندازه ران
چو قدر بزرگان نگهداشتیسر سر وری بر مه افراشتی
دگر آنک نان دادن آئین اوستکند دشمن او را ستایش چه دوست
دگر آنک از بیخرد راز خودنهان دار تا دور باشی ز بد
دگر آنک از مردم بیخردچه ترسی که نامت بزشتی برد
اثرهای خود را نکوهش مکنبدیهای او را پژوهش مکن
بکام دل هر که گفتی سخندلش دوستی با تو افکند بن
دگر آنک عادلتر اندر جهانکسی را شناس از کهان و مهان
که رنجی که او را نباشد پسندنخواهد که یابد کسی ز آن گزند
دگر آنک بر زیر دستان خویشبنوش کرم کوش میدار بیش
که هرکس که این شیوه بنیاد کردچو نوشین روان در جهان یاد کرد
باهش و بیدار دل و راد باشاز غم ایام دل آزاد باش
گر رسدت سال ازین پس بسیدر همه کامی و مرادی رسی
پس بچهل گر برسد سال توشیب دیگر سان کند احوال تو
ضعف نهد روی به بنیاد تومیل خرابی کند آباد تو
پنجه اگر پنجه بتو در زندوقت خوشت جمله بهم بر زند
گر برسد مدت عمرت بشستشخص تو ماهی بود و سال شست
ور برسانید بهفتاد هممرگ توان یافت به افتاد هم
مرگ بهشتاد و نود در بسیستو آنکه نمردست گرانجان کسیست
وانکه بود میل دلش سوی صدهست ز خود بیخبر آن بی خرد
زنده نباشد بر بینندگانلیک بود رنج دل زندگان
ابن یمین دل ننهد بر حیاتز آنکه بود در عقب او ممات
وقت سحر چابک و چالاک و چستقطع کند راه بعزم درست
چو خوش گفت فرزانه یی هوشمندچو از درج یاقوت بگشاد بند
که بخشایش آئین مردان بودکرا این هنر هست مرد آن بود
ولی جای بخشایش اول ببینبدان حال او را بعلم الیقین
گرش نکبت از چرخ والا رسدنه این نکبت او را به تنها رسد
درین اهل دانش همه عاجزندگرفتار این بر کشیده درند
سبل در نه از بهر یاری قدمبسر پوی در کار او چون قلم
بمانش در آنرنج تا جان کندکه این درد را مرگ درمان کند
اگر بشنوی قول ابن یمینبود فعل تو از در آفرین
چو خوش گفت فرزانه ئی دور بینکه با هیچ نادان مشو همنشین
مکن دوستی با وی از هیچ رویوز او چون ز دشمن همی پیچ روی
که دانا گرت دشمن جان بوداز آن دوست بهتر که نادان بود