گنج

شمارهٔ ٨۶٣

گر تمتع ترا ز نقره و زراینقدر بس که قابض آنی
یک سخن بیغرض ز من بشنوغم خود خور که سخت نادانی
چه نهی سیم و زر بدشواریتا خورد دشمنت بآسانی
گر مراد از زرت وجود زرستفرض کردم که سر بسر کانی
چون ز گنج خودت نصیبی نیستتو مر آن گنج را نگهبانی
بشنو این نکته را ز ابن یمینکه ترا هست مشفق جانی
سیم آن به که رغم دشمن رادر ره دوستان بر افشانی
مال تو داد دشمنت بدهدگر تو زو داد دوست نستانی
شمع جمع انگهی توانی شدکافکنی سیم در پریشانی