شمارهٔ ٨۵۵
فرزند هنرمند من ای نور دو چشممحقا که مرا بیتو ز جان هست ملالی
در هجر تو خون شد دل از اندیشه آنمکایا بودم با تو دگر باره وصالی
روزیکه بصد حسرت و محنت بشب آیدبی روی چو ماه تو مرا هست بسالی
رفتی بهوای تو روان مرغ روانمزین تیره قفس گر نبدی سوخته بالی
جاوید بمانم اگرت بینم و این حکماثبات محالست بتدبیر محالی
آورد دلم یکسخن خویش بتضمینچون داشت در این قطعه دلسوز مجالی
چون شکر نگفت ابن یمین روز وصالتشد در شب هجران تو قانع بخیالی