گنج

شمارهٔ ٨۵٠

عمری بغفلت ایدل نادان گذاشتیبر عقل خود وساوس شیطان گماشتی
مغرور خود مباش که من فرض کرده امکایوان و قصر خویش بکیوان فراشتی
آخر نه روزکی دو سه چون بگذرد برینرفتی و کار خویش بیاران گذاشتی
در کشتزار آخرت اندر حیات خویشتخمی که حاصل دهد آنرا نکاشتی
آنها که با تو جنگ سکالند در جهانرو باز گرد از در ایشان بآشتی
احوال دهر چون گذرانست پس چرادشوار روزگار خود اینسان بداشتی
گردی چو ابن یمین فارغ از جهانبر لوح دل گر آیت حرمان نگاشتی