گنج

شمارهٔ ٨٢٢

جهد کردیم بسی تا دو سه روزی ز حیاتدم بر آریم بکام دل خود با یاری
عمر شد در سر این آرزو و دست ندادآنکه آید بکفم تازه گل بی خاری
من تهیدستم و آزاده چو سرو از پی آنندهد سرو صفت شاخ امیدم باری
ای بسا یار که دارد ز پی کار جهانهر که دارد خردی بنده ندارد باری
چون نصیحت گر من دید مه در رسته آنمن نه آنم که بدم گرم کنم بازاری
گفت ازین بهترک آخر غم کاری میخورگفتم الحق چه توان گفت بگو غمخواری
ز آن شد آشفته چنین ابن یمین تا نبودهمچو اهل خردش بهر جهان تیماری