شمارهٔ ٨١۶
با خرد از سر ضجرت سخنی میگفتمکای ز نور تو ز ظلمت دل و جانم ناجی
هیچ حضرت بود امروز که صاحب هنریگردد از گردش گردون بجنابش لاجی
گفت باشد در دستور جهان آصف عهدآنکه خائب ز درش باز نگردد راجی
در دریای فتوت گهر کان کرممردم دیده دولت شرف الدین حاجی
آنکه بر سیخ زر ا ندود شهاب از پی خوانشنسر طایر بگه بزم کند دراجی
وانکه حکمش بزمین و زمن ار برگذردگویدش خیز چرا بسته این افلاجی
ور بزیبق رسد از حلم و وقارش اثریجرم زیبق کند از طبع برون رجراجی
ای جوانبخت که هردم خرد پیر تراگوید اندر خور تاج زر و تخت عاجی
راستی را خرد پیر نکو میگویدآنجوانی تو که آرایش تخت و تاجی
شاه انجم دهد از زر کواکب باجتگر تو از مملکتش طالب ساو و باجی
گر نه پروانه ز رای تو برد شمع فلککی درین گنبد پیروزه کند وهاجی
روز برتر شدن از ذروه افلاک هنرگرم رو همچو محمد بشب معراجی
تا ثناگوی توام نیست چو من در ره نظمخود تو دانی چو تو هم سالک این منهاجی
نشود ابن یمین هر که دم از شعر زندکی چو منصور بود هر که کند حلاجی
تا کند غمزه جادوی بتان از سر حسنگاه تاراج دل شیفتگان غناجی
باد تاراج قضا جان حسود تو چنانکه قدر گویدش اندر خور این تاراجی