گنج

شمارهٔ ٨٠٠

این بزرگان که بنوخاستگان مشهورندنرسیدست بر ایشان ز کرم جز نامی
چون ندانند که انعام چه باشد بمثلنتوان داشت ازیشان طمع انعامی
هر یکی را که تو پاشنده قومش دانیبر سر دانه کشیدست بدستان دامی
تا نگویند که داد-ار شنود صد دشنامبمکافات یکی را ندهد دشنامی
دی یکی گفت که ای ابن یمین تا کی ازینعمر کردن تلف و وجه معاش از وامی
عرضه کن حال دل سوخته پیش همه شانگفتم این دیگ هوس را نپزد جز خامی