شمارهٔ ٧۶٨
گفتم دلا توئیکه همه عمر بوده ئیبر مطلب و مقاصد خود کامران شده
رای تو در تفحص اسرار کایناتبگذشته از مکان زبر لامکان شده
هنگام نظم گوهر شهوار خاطرتچون ابر نوبهار جواهر فشان شده
گردون پیر بر تو اگر جست برتریغالب بر او بقوت بخت جوان شده
هر گه که رای انور تو گشته آشکارخورشید همچو ذره بسایه نهان شده
اکنون بگوی کز چه سبب در میان خلقمردی بسان لطف و کرم بر کران شده
عقل از زبان دل نفسی زد براستیسرمایه حیات چو آب روان شده
گفت آنهمه فضایل و آداب و علم و حلمکم نیست بلکه بیشترک هم ازان شده
لیکن چه سود مایه من نیست جز هنروان نیز نفص اکثر اهل زمان شده
دارم مفرحی که ز ترکیب گوهرشزو دل گرفته قوت و او قوت جان شده
ابن یمین بساغر تضمین چشاندتکان حسب حال اوست بگیتی عیان شده
بازار فضل کاسد و سرمایه در تلفنرخ متاع فاتر و سودش زیان شده
ما را هنر متاع و خریدار عیبجویز آنست نام ما بجهان بی نشان شده