شمارهٔ ٧۴٨
پدر که رحمت حق بر روان پاکش بادز من دریغ نمیداشت پند پیرانه
چه گفت گفت که جان پدر نصیحت مناگر قبول کنی اینت پند فرزانه
تو باز سدره نشینی فلک نشیمن تستچرا چوکوف کنی آشیان بویرانه
مکن مقام درینخانه ایعزیز پدرگرت که یوسف مصری شدست همخانه
مباش غره بمهر سپهر دون پرورکه پای دام کشیدست بر سر دانه
هر آن طلسم که بستند عاقلان بر همبسنگ تفرقه بشکست چرخ دیوانه
در آن نفس که طریق حیات بسته شودگشایشیت نباشد ز خویش و بیگانه
پس از تو ابن یمین چون فسانه خواهد ماندبه گوش تاز تو نیکی بماند افسانه