شمارهٔ ۶٧٠
خرم آنکس که بقعه ئی داردو او نه مأمور و نه امیر کسان
کنج عزلت گرفته از عالمگشته فارغ ز دار و گیر کسان
ز آتش آرزو نتافته دلچون تنور از پی فطیر کسان
گشته راضی بحکم کن فیکونرسته از زحمت و ز خیر کسان
داند آزاده ئی که یکچندیبوده باشد بعنف اسیر کسان
که فراز کلوخپاره خویشبهتر از مسند و سریر کسان
پشته خار خار پشتک رانرمتر آید از حریر کسان
رو قناعت گزین که نتوان پختقرص امبد از خمیر کسان
پایمزد تو در زمانه بسستآنکه او هست دستگیر کسان