شمارهٔ ۶۵٩
بر تو پاشم ز بحر دانش خویشسخنی همچو لؤلؤ و مرجان
بخت اگر یار و عقل رهبر تستبنگاریش چون الف در جان
دشمنت را بهیچ رو منمایگرچه او دوست کام گردد از آن
تشنه میباش از خضر میپذیرمنت آب چشمه حیوان
هر چه در آشکار باید خواستعذر بر کردنش مکن پنهان
ور نیاید پسندت این گفتاربر تو کس را نمیرسد تاوان
گر بدی از تو آید ار نیکینزد ابن یمین بود یکسان
زآنکه او را بهیچ کس طمعینیست الا برحمت یزدان