گنج

شمارهٔ ۶٢٣

گاه آن باشد که باشم پای بر جا همچو قطبآسمان آخر چو خود سرگشته تا کی داردم
گرچه گردون اینزمان یکسر سخن با من گذاشتزان چه حاصل چون زمانی بیسخن نگذاردم
در کفم روزی نبیند کس وجوه یک شبهبا همه گو هر که ابر دیدگان میباردم
نه چرا از فقر نالم چون خرد فلاح وارتخم صبر اندر زمین پاک دل میکاردم
تلخ تخمی کشت و دادم آب شور از دیده اشلیک می‌دانم که شیرین میوه‌ای بار آردم
بس که گردون را خوش آمد شربت گفتار مندر گلاب دیده هردم چون شکر آغاردم
دائم از روباه بازی خواب خرگوشم دهدلیک در رخ شیروش در کین دل بگذاردم
هیچ دانی کز چه عیبم گشت گردون کینه ورزانکه چون ابن یمین ز اهل هنر پنداردم
گرچه دارم نطق عیسی لیک بهر مصلحتگشته‌ام راضی کزین کون خران انگاردم